‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

درباره جوکهای موهن علیه ملیتهای غیرفارس در ایران


درباره جوکهای موهن علیه ملیتهای غیرفارس در ایران

یونس شاملی

نزدیک به هشتاد سال از جوک و لطیفه سازی (طنز شفاهی) سیستماتیک در دستگاه دولتی ایران علیه ملیتهای غیرفارس می گذرد. لطیفه سازی علیه ملیتهای غیرفارس و در این میان، بویژه علیه ترکان، در ایران، و برای تخریب ذهنیت خود ملیت ترک و تحقیر این ملیت در نزد دیگر ملیتهای ساکن ایران یکی از شگردهای اصلی این دولتها برای خارج کردن این ملیت از گود تاثیرگذاری بوده است. تحقیر و توهین علیه ملیتهای غیرفارس، نادانی ترکها، وحشی بودن کردها و بلوچها، بی ناموسی رشتی ها، بچه بازی قزوینی ها، هالو بودن لرها و سوسمار خوری عربها و خلاصه تا آنجا که ممکن بوده است ملیتهای غیرفارس بایستی حس حقارت جزو جدایی ناپذیر حیات روزمره شان در ایران باشد. چرا که در غیراین صورت شهروندان غیرفارس ایران میتوانند به شهروندان فعالی بدل شوند و نقش و رسالت شهروندی خود را با غرور برخاسته از تاریخ و فرهنگ خویش به میدان سیاست بکشانند و حیات استبداد و سیاست نژادپرستانهء آن را در ایران تهدید کنند.

با وجود اینکه لطیفه و جوکهای موهن علیه ملیتهای غیرفارس در ایران بر زمینهء ناآگاهی و کم دانشی جامعه رشد و نمو می کند ومردمان عادی را که عموما آگاهی کافی از مسائل پیرامونی ندارند هدف خود قرار میدهد، اما دولتهای حاکم برای بی اثر کردن تواناییهای سیاسی ملیتهای غیرفارس در صحنه سیاسی آنان را غیرمستقیم، از طریق ساختن و پرداختن به جوکهای موهن، آماج تحقیر و توهین قرار میدهند.

برای آن بخش از ملیتهای غیرفارس که بخشی از زندگی روزمرهء خود را در مدارس، دانشگاهها، ادارات دولتی و غیر دولتی می گذرانند، سیاست آسیملاسیون (ازخودبیگانگی) در سطحی فرهنگی و به اصطلاح علمی! دنبال می شود. جعل تاریخ و بزرگنمایی تاریخ ملیت فارس در مقابل تحقیر تاریخ ملیتهای دیگر، گره زدن تاریخ ایران به تاریخ ملت حاکم (یعنی فارس) و بیگانه جلوه دادن ملیتهای غیرفارس در تمامی عرصه ها (سینما، ادبیات،تاریخ، سیاست و به اصطلاح تحقیقات دانشگاهی، تا سفارش سازمان امنیت کشور برای نوشتن فلان یا بهمان کتاب تاریخی) علیه ملیتها غیرفارس و بویژه علیه ترکان ایران، بخش بزرگی از فعالیتهای دستگاه دولتی ایران را برای ازخود بیگانه کردن این ملیتها، به خود اختصاص می دهد.

تولید جوک علیه ترکان و دیگر ملیتهای غیرفارس با وسعتی باورنکردنی، چنان نشان داده می شود که گویی خود مردم در تولید این جوکها نقش داشته و درمیان خود مردم بوجود می آید. اما واقعیت بکلی چیز دیگری است. برای هرکسی بایستی روشن باشد که تمامی و یا اغلب تولیدات لطیفه و  جوک بوسیله سازمان امنیت دولت ایران انجام میگیرد. اگر کسی به این سخن شک دارد می تواند از تمامی اطرافیان خود سوآل کند که آیا کسی و یا کسانی را می شناسند که جوکی و یا لطیفه ایی ساخته باشد؟! پاسخ تقریبا همه این خواهد بود که؛ کسی را نمی شناسند که جوک بسازد. بنابراین مردم عادی در کوچه و خیابان تنها مصرف کنندگان این جوکهای موهن علیه شهروندان غیرفارس ایران هستند و هیچ کس از خود نمی پرسد که تولید جوک و لطیفه در این وسعت، علیه ملیتهای غیرفارس ایران، توسط چه کس و یا دستگاهی انجام میگیرد؟ آیا این جوکها و لطیفه های تهوع آور از آسمان نازل می شوند؟ حتما یادتان نرفته است که متن آن کاریکاتور معروفی که به قیام مردم آذربایجان در سال تهران نوشته بود. ولی هرگز روشن نشد که آن مسئول امنیتی سازمان امنیت ایران چه کسی بوده است. اما نقاش کاریکاتور، که بعدها اعلام کرد که نمیدانسته برای کدامین متن کاریکاتور می کشد، معلوم شد و رسوایی زیادی برای وی بوجود آورد.

در عین حال تولید جوک و لطیفه به متدهای خاص و فعالیت جمعی محتاج است و کاری است که به تحقیق، ترجمه، انطباق با فرهنگ خودی و تطبیق آن با استراتژی دولتی در کشورهای استبدادزده نیاز دارد. برای نمونه، تهیه این همه جوک و لطیفه از عهده یک و یا چند نفر خارج است. بلکه جوکها و لطیفه های کشورهای دیگر جمع آوری و ترجمه شده و با شرایط و اهداف ضد انسانی و نژادپرستانه دولت ایران علیه ملیتهای غیرفارس منطبق می شود و با سامانه های خاصی مثل فیلمهای سینمایی (اخراجی ها)، تئاتر، مزاحهای رادیوی که بتواند بیشترین اثر را داشته باشد، با روشهای مختلف به میان مردم عادی برده می شود. همچنانکه می بینیم یکباره اینترنت، پیامهای تلفهای موبایل بصورت گسترده ایی در میان مردم ظاهر می شوند و لوده گان را که موضوعی برای شادی و خنده ندارند، به شادی و خنده می کشاند. وقتی افکار عمومی در ایران توسط برنامه های دولتی علیه ملیتهای غیرفارس ایران شکل گرفته است، این جوکها با کمال میل از طریق دوستان و آشنایان بصورت گسترده ایی منتشرمی شوند. این آن پروسه ایست که از تولید تا مصرف جوکها طی می شود. حالا هر کسی میتواند بیاندیشد که آیا جوکهایی که بوسیله دستگاه دولتی برای تحقیر و توهین علیه ملیتهای غیرفارس در ایران تهیه و تولید می شود، بی منظور و بی مقصود انجام میگیرد؟ آیا سرمایه گذاری کلان در ساختن و پرداختن به جوکهایی در به لجن کشیدن فرهنگ و هویت ملیتهای غیرفارس و تحقیر آنان را هدف قرار داده است، بی منظور و مقصود انجام می گیرد؟ آیا بمباران جوکهای تهوع آور که همه روزه به بازار لودگی در ایران و خارج ایران عرضه می شود و تحقیر بیش از هفتاد درصد جمعیت غیرفارس ایران را آماج حملات خود قرار میدهد، بدون هدف صورت میگیرد؟ آیا اینهمه تلاش درتحقیر مردم برای شکستن و بی اثر ساختن اراده آنان نیست؟

برای آگاهان روشن و آشکار است که مقاصد روشنی در ساختن و پرداختن به اینچنین جوکهایی وجود دارد. اساسا ساختن جوک توسط یک دستگاه دولتی نشانگر بخشی از استراتژی آن دولت است. برهان زیادی برای اثبات این مدعا لازم نیست، ساختن جوک و عمداً علیه ترکها، خود نشان میدهد که، دولت دست اندرکار پردازش آن جوکهاست و تمامی منابع دولتی از رادیو تلویزیون تا سینما و تئاتر و تلفن و مطبوعات در اختیار این سیاست نژادپرستانه دولت قرار دارند. علت روشن است. ترکها از نظر کثرت جمعیتی، از نظر توانایی در عرصه اقتصادی، حضور سنگین شان در تهران و در میان کادرهای بورکرات، تکنوکرات و ارتش با سی ملیون جمعیت در تمامی ایران، خطر خیلی جدی و بلقوه برای حاکمیت دینی، سیاسی و نژادپرست جمهوری اسلامی است. بنابراین ارادهء این ملت در اذهان مردم فارس و حتی در اذهان خود آنان (ترکها) و دیگر ملیتها، بایستی درهم کوبیده شده و تحقیر گردد. این تنها راه بیگانه کردن این ملیت با هویت و تاریخ خود و درعین حال کنار راندان آنان از تاثیرگذاری در عرصه سیاسی است!

سیاست تحقیر و توهین علیه ملیتهای غیرفارس متاسفانه به مناسبات انسانی در کشور چند ملیتی و چند زبانی ایران تاثیر منفی از خود برجای نهاده است. استمرار این سیاست، استمرار تعمیق در گسست هاست و سیاستی در خدمت استبداد حاکم است. سیاستی که در آن با تفرقه بیانداز و حکومت کن سازگاری دارد.

اگر حرکتی عمومی در تحریم استفاده از جوکهای موهن علیه ملیتهای غیرفارس صورت نگیرد، چشم انداز همبستگی ملیتها با گسستی جدی روبرو خواهد شد. چیزی که نشانه های آن را میتوان از هم اکنون در گوشه و کنار کشور دید.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

“تاريخي-ميللي ضرورت اولاراق فئدئراليزم”ه تنقيدي باخيش – حسین وثوقی


“تاريخي-ميللي ضرورت اولاراق فئدئراليزم”ه تنقيدي باخيش – حسین وثوقی



از جشن ملی 21 آذرماه سال 1324 تا ماتم ملی 21 آذرماه سال 1325


از جشن ملی 21 آذرماه سال 1324 تا ماتم ملی 21 آذرماه سال 1325

21آذرماه یادآور وقوع دو حادثه بسیار مهم و تعیین کننده در تاریخ ایران و بالاخص ملتهای تحت ستم این کشور است.

در برخی از سالهای قبل این روز بزرگ تاریخی به رغم فشارهای شدید امنیتی و بازداشتهای گسترده ،با شرکت صدها تن از آذربایجانیها در بهشت امامیه تبریز ،در مجاورت قبور پاک شهدای 21 آذر ماه بخصوص مزارمطهر شهید فریدون ابراهیمی وزیر دادگستری جمهوری آذربایجان ایران گرامی داشته شده است.

64 سال پیش در چنین روزی در پی قیام سراسری و کوبنده مردم آذربایجان علیه نظام فالانژیست پهلوی، ساختارهای یک دولتی ملی و دموکراتیک به رهبری سید جعفر پیشه وری در آذربایجان جنوبی به مرکزیت تبریز تاسیس شد.این دولت نوپا آنگونه که دربیانیه فرقه دموکرات اذربایجان اعلام شده بود جهت مقابله با تحقیرات، تحریفات، تضییقات و تهدیدات دولت فاشیست مرکزی علیه رهنگ،زبان،اقتصاد و حیثیت آذربایجانیها و همچنین در راستای اجرای فصل فراموش شده انجمنهای ایالتی و ولایتی قانون اساسی مشروطه، ضمن اعتقاد به تمامیت ارضی و وحدت ملی اقوام و ملل ایرانی تشکیل شده بود.

قیام مردم آذربایجان و به دنبال آن تاسیس این جمهوری خودگردان، ایران را دروضعیت خروج ازطیف نظامهای دیکتاتوری و سانترالیستی(تمرکزگرا ) به ردیف کشورهای فدرال و پلورالیستی(کثرت گرا) قرار داد. ظهور چنین اوضاع نوینی ،امواج گسترده ای ازحمایتهای روشنفکران و همچنین اقشار مختلف مردم را به همراه آورد. بگونه ایکه تقریبا در تمام روزنامه های مستقل ان روز این قیام مورد تکریم قرار گرفت و همانند انقلاب کبیر مشروطیت سرآغاز گسترش تند باد اصلاحات در ایران دانسته شد. با تاسیس نخستین جمهوری تاریخ خاورمیانه ، تمام ملتهای ایران به وجد آمدند و به این ترتیب حمایتهای وسیعی در قبال اقدامات آزادیخواهان آذربایجان از سراسر ایران به منصه ظهور رسید.

حمایتهای مردمی از قیام 21 اذرماه به حدی بود که دولت ( مزدور و به شدت) انگلیسی قوام السلطنه مجبور به امضای معاهده ای حقوقی با جمهوری خودگردان آذربایجان ایران در تاریخ 23/3/1325 در تبریز گردید که از بازتاب وسیعی در رسانه های بین المللی برخوردار شد و مورد پذیرش دولتهای لندن،واشتگتن و مسکو قرار گرفت. برخی از حقوقدانان با استناد به مفاد این موافقتنامه تاریخی، به تداوم اعتبار معاهده بین المللی مذکور تاکید کرده فسخ یکطرفه آن از جانب حکومت خونریز آریامهری را بعنوان اقدامی اشغالگرایانه تلقی می کنند!

اما بدنبال رقابتهای شدید سه قدرت استعماری و امپریالیستی اتحاد جماهیر شوروی،بریتانیای کبیر وایلات متحده آمریکا بر سر مناطقی چون فنلاند،اوکراین ،یونان، اندونزی و به ویژه آذربایجان ،موضوع سرنوشت ایالت آذربایجان ایران به عنوان نخستین کیس حقوقی شورای امنیت سازمان ملل مطرح شد و بر اساس نظریه غالب محققان روابط بین الملل سرآغاز جنگ سرد میان بلوکهای شرق و غرب جهان آن روز گردید.

ویلیام داگلاس قاضی عالی مقام آمریکایی که در آنروزها به جمهوری خودگردان آذربایجان ایران سفر کرده بود در کتاب« آذربایجان؛ سرزمینی شگرف با مردمی مهربان» مشاهدات عینی خود را اینگونه توضیح می دهد:

«تقسیم اراضی فئودالها به نفع کشاورزان بی زمین،نگارش قانون کار و اعطای ابزار کار به کارگران بی بضاعت،مبارزه با رشوه خواری و فساد،مقابله با ماموران متجاسر به حقوق ملت،تاسیس بیمارستانها و کیلینیکهای رایگان،افتتاح مدرسه ها ودانشگاهها ،ایجاد مرکز رادیوی تبریز،احداث و تعمیر راهها، برپایی تئاترها و تماشاخانه ها ،تدریس زبان ترکی همراه با فارسی،...از جمله اقدامات قابل رویت دموکراتها در آذربایجان بود.»

در واقع 21 آذر ماه سال 1324 را می توان بعنوان برترین پیروزی دموکراتیک اقوام و ملل تحت ستم ایران بر استبداد و اختناق فالانژهای آریایی در قرن بیستم دانست!
21 آذر ماه 1325شمسی:57 سال پیش در چنین روزی بدنبال تبانی قدرتهای وقت دنیا،ارتش مزدور شاهنشاهی با کارگردانی دولتهای آمریکا و انگلیس به آذربایجان حمله کرد.نظام خودگردان آذربایجان که ملت را قربانی این تبانی شوم می دانست کوشید تا از تبدیل شدن آذربایجان به قربانگاه بی گناهان خودداری کند.لذا در واکنشی سیاسی خواستار به رسمیت شناخته شدن حقوق مادی و معنوی آذربایجان گردید. اما آنچه که همزمان با ورود ارتش شاهنشاهی ایران به آذربایجان(از قزوین تا ماکو و از موغان تا همدان) اتفاق افتاد بسیار خوفناک ،دهشتناک و جانکاه بود.

ویلیام داگلاس که خود شاهد حمله این ارتش به آذربایجان بوده است در کتاب یاد شده حکایت بسیار دردناکی را روایت می کند:

«وقتی ارتش ایران به آذربایجان بازگشت وحشت بر پا نمود.سربازان قتل و غارت و تاراج به راه انداختند.آنها هرچه به دستشان می رسید و هرچه می خواستند تصاحب می کردند. رفتار سربازان اشغالگر روس بسیار برازنده تر از اعمال وحشیانه سربازان نجات بخش ارتش شاهنشاهی بود.بطوریکه خاطره فوق العاده خونین و شومی در آذربایجان بجای گذاشت.در سراسر آذربایجان اموال و احشام دهقانان به غارت رفت و زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفتند . گرچه رسالت ارتش ایران ازادی اذربایجان بود ولی آنها مردم را غارت کرده پشت سر خود مرگ و نابودی بجای گذاشتند.
از آن تاریخ به بعد در تقویم شاهنشاهی کشتار ملت آذربایجان و همچنین کردستان تحت عنوان نجات آذربایجان شناخته شد و عملا انتشار هرگونه مطلب و یا تحلیل غیر رسمی از حوادث دردناک ان روز ممنوع گردید و متخلفان به شدت مجازات گردیدند.

اما در حال حاضر در رژیم کنونی با فرض اینکه سید جعفر پپیشه وری یک کمونیست بود نسبت به یاد اوری خاطرات ان دوران محدودیتهای شدیدی به چشم می خورد. این درحالی است که به گواهی اسناد آشکار و دقیق نه تنها پیشه وری کمونیست نبود بلکه خود بعنوان یک دموکرات مصربر عقاید آزادیخواهانه اش ، یک سال بعد توسط کمونیستهای استالین پرست باکو به نحو اسرار آمیزی به شهادت رسید و بسیاری از همفکران وی در شوروی راهی اردوگاههای کار اجباری در سیبری شدند.این درحالی بود که اکثر کمونیستهای گریخته به شوروی به مقامات و پستهای بالا دست یافتند.

در حال حاظر بنظر می رسد تلاش گسترده ای برای شناسناندن روز 21 آذرماه بعنوان نسل کشی ملت آذربایجان از سوی گروههای روشنفکر داخلی و خارجی اغاز شده است که دعوت برای برگزاری مراسم روز 21 آذرماه در امامیه تبریز بر سر مزار دکتر فریدون ابراهمی وزیر دادگستری دولت خودگردان آذربایجان ایران که به دستور شخص محمدرضا شاه پهلوی در ملا عام به دار آویخته شد هر چند احتمالا با سرکوب شدیدی همراه خواهد شد اما نشان دهنده تداوم یک حرکت جدی و جدید در آذربایجان ایران است.

از تعدا دقیق مقتولین در آذربایجان و کردستان اطلاع دقیقی در دست نیست.ارتشبد فردوست که خود یکی از اعضای عالی رتبه ارتش شاهنشاهی به هنگام هجوم به آذربایجان بود از اعدام هزاران تن بدون محاکمه فقط در تبریز خبر داده است!

منابع دولتی و آذربایجانی نیز آمار متفاوتی را ارائه می دهند .بنحویکه تعداد کشته شدگان این نسل کشی خوفناک طیق گفته منابع دولتی و مردمی از 5 هزار نفر تا 120 هزار نفر گزارش شده است .شواهد عینی و زنده ، از مرگ دهها هزار نفر خبر می دهند.

اما آنچه که بر حرمان ترکان آذربایجان در قبال کشتارهای سیاه روز 21 اذرماه افزوده است تخریب دانشگاه تبریز و همچنین به آتش کشیده شدن صدها هزار جلد کتاب در رشته های مختلف به زبان ترکی اذربایجانی در شهرهای گوناگون آذربایجان به ویژه تبریزاست.گفته میشوداین کتابسوزان شرم آور و بی سابقه در جهان ،در روز 26 آذرماه طی مراسمی دردناک در چندین میدان و خصوصا میدان دانشسرا ی این شهر انجام شده است.بطوریکه شاهدان عینی می گویند دانش آموزان را مجبور می کردند تا جهت کسب اجازه برای ادامه تحصیل، کتابهایی را که به زبان مادریشان نوشته شده است در آتش بیفکنند!این اقدام طبق قواعد بین المللی بعنوان جنوساید فرهنگی تلقی می شود.متاسفانه این جنوساید تا به امروز ادامه دارد و حتی امکان دارد با اجرا شدن دستور فالانژسیتی آموزش پیش دبستانی زبان فارسی بصورت تحمیلی در مناطق غیر تات نشین و بخصوص در آذربایجان و خوزستان تبدیل به یک جنایت عظیم فرهنگی شود.

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

سه دلیل حبس هشت ساله متین پور (بخش دوم)

در بخش اول به راز ترس حاکمان از ارتباط با بیگانه پی بردیم و اینکه بیگانه مد نظر ما حتی اگر چیزی برای عرضه هم نداشته باشد از آنجا که می تواند زمینه ساز قبول تفاوتها در افکار ما باشد. برای آنها که از جمود فکری ما نفع می برند مشکل ساز خواهد بود و سعید متین پور قانون عدم ارتباط با بیگانگان را مراعات نکرد ، سعید از یک طرف با شعر رامیز روشن و موسیقی (سئزن آکسو) مونس بود از طرف دیگر به مجالس دموکراسی خواهان ایران می رفت که از نظر قاضی صلواتی همه آنها بیگانه اند.

اگر بیگانه کسی است که با ما فرق دارد و ممکن است در ما ایجاد تغییر کند پس روشنفکر بیگانه ای در خانه خود است. و برای همین پنجاه سال است که از آل احمد تا حال با لغاتی از قبیل روشنفکر خادم ، روشنفکر خائن ، تعهد ، تخصص ، خودی ، غیر خودی درگیریم و روشنفکر یعنی خائن ، غیر متعهد ، غیر خودی.

تاریخ روشنگری آذربایجان و ایران با اعزام گروهی دانشجو به فرنگ در دورهء امیر کبیر آغاز می شود ، آن دانشجویان با اندیشه های تجدد طلبانه به ایران بازگشتند ولی بعد از مدتی نسل اولی هایی مانند مشیر الدوله ، قوام الدوله ، موقر السلطنه ، ظل السطان در کنار استبداد قرار گرفتند و نسلهای بعدی با عضویت در "کلوپ بیداری ایران" دسته فراماسونر ها را تشکیل داده ، اسب تروای بریتانیای دموکرات شدند و کار روشنگری را فراموش کردند ولی بعدها رشد اقتصاد و صنعت در آذربایجان شمالی مقارن با افول و رکود اقتصاد در آذربایجان جنوب ارس شد. مردم در جستجوی کار به آن بلاد مهاجرت کردند ، رحیم نامور تعداد ایرانیان مقیم روسیه را در آن زمان سیصدوشصت هزار نفر تخمین می زند ، این تاجران و کارگران مهاجر در وهله اول از تحولات و تغییرات آنجا حیرت زده شدند که نمونه های چنین حیرتی را در اشعار شاعران آن دوره خصوصا" میرزا علی اکبر صابر" به وفور می بینیم . آنها هنگام برگشت دیده های خود را در مجالس نقل کرده و فکر حاکمیت قانون را در اذهان می پروراندند . آنهایی که مدتی در باکو و استانبول ساکن بودند با علم کافی به وطن برگشته و مبنای فکری مشروطه را طرح ریزی کردند ، بی شک می توان کسانی مانند میرزا ابوالحسن خان ایلچی ، خسرو میرزا فرزند عباس میرزا ، سید جمال الدین اسد آبادی ، میرزا تقی خان فراهانی ، فتحعلی آخوندوف ، میرزا عبدالرحیم طالبوف را که همگی آذربایجانی هستند از بزرگان جنبش روشنفکری دانست . همه این بزرگان بعد از بازگشت به وطن تاثیر عمیقی در بیداری مردم داشته اند. میرزا آقا خان کرمانی دیگر روشنفکر بنام آن زمان سردبیر روزنامه اختر بود که مدت ۲۲ سال به مدیریت محمد طاهر تبریزی در استانبول چاپ و به صورت قاچاق به ایران فرستاده می شد . مرکز رهبری حزب سوسیال دموکرات ایران به نام همت در باکو بود که در ایران توسط حیدر خان عمو اوغلو رهبری می شد. دو اثر بی همتا به نامهای "مسالک المحسنین" و " کتاب احمد" نوشته عبدالرحیم طالبوف تبریزی که در باکو علومی مانند فیزیک ، شیمی ، ستاره شناسی آموخته بود تاثیر بسزایی در بیداری مردم داشت. کتاب موفق دیگری " سیاحتنامه ابراهیم بیگ" بود که نویسنده آن تاجری مراغه ای به نام میرزا زین العابدین مراغه ای بود که سالها در باکو زندگی کرده و با افکار تجدد طلبانه آشنا شده بود.

وقتی به روشنفکری دورهء مشروطه فکر می کنی خواه نا خواه مسئله ای توجه تو را به خود جلب می کند ، همه این روشنفکران به نحوی با آذربایجان یا ترکیه در ارتباط بوده اند حتی سید جمال الدین اسد آبادی مدتی در ترکیه با نشریه " تورک یوردو" به سردبیری احمد آقایف همکاری کرده و مصاحبه ای نیز با شماره دوم این نشریه داشته است.

راز ماندگاری افکار روشنفکرانی که با آذربایجان و ترکیه ( دو همسایه بیگانه ) در ارتباط بوده اند و تغییر رویه دانشجویان اعزامی امیر کبیر به فرنگ(بیگانگان دور) وهمراهی آنها با استبداد یا فراماسونرها در چیست؟

فهم این مسئله در نکته ظریفی نهفته است ، فارغ التحصیلان فرنگ بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که آنجا فرنگ است ، اینجا ایران و حاکمیت قانون و تجدد در اینجا جواب نمی دهد . هنوز هم طرفداران وضع موجود به راحتی با گفتن آنجا سوئیس است ، آنجا پاریس است ، اینجا ایران است عقب ماندگی ناشی از عدم دموکراسی و حقوق ملتهای ساکن ایران را توجیه می کنند.

مثالی از حوزه دیگر می آورم: نزدیک به هشت سال پیش تلویزیون ایران اشتباها" چند سریال از محصولات کشورهایی مانند سوریه و مصر را در معرض نمایش قرار دادند ، نگارنده تاثیر عمیق آن سریالها را در زنان و دختران قشر سنتی جامعه به چشم خود دید. زنان و دختران ایران فیلمهای زیادی از ممالک غربی را تماشا کرده اند ولی هیچیک از آنها نتوانست در دیدگاه زن سنتی ایرانی مبنی بر نحوه پوشش اثر بگذارد ، زیرا آنها غیرمسلمان بودند و حجاب بر غیر مسلمان فرض نیست ولی برای اولین بار دختری به نام حنانه را در سریال تلویزیونی دیدند که با وجود مسلمان بودن روسری بر سر نداشت و به خدا هم ایمان داشت . همه ما امروز می توانیم تاثیر آن سریال را بر افزایش اسم حنانه برای دختران ببینیم . سریال کلید اسرار محصول کشور ترکیه برای قشر سنتی جامعه ما انسانهای معتقد به خدا اما بی ریا را به یاد می آورد اینجاست که دیگر نمی توان دموکراسی حاکم بر جامعه ترکیه را با آنجا فرنگ است گفتن توجیه کرد فلذا بیگانه ای که کمترین تفاوت را با ما دارد بدلیل اثر گذاری راحتتر می تواند از دید حاکم بسیار خطرناک باشد. ترکیه ای که به عنوان یک کشور مسلمان و همسایه قدم در مسیر دموکراسی و پیشرفت می گذارد دیگر جایی برای توجیه عقب ماندگی نمی گذارد و برای همین روشنگران عصر مشروطه که از استانبول و باکو آمدند نمی توانستند این توجیه کودکانه را که حاکمیت قانون در اینجا عملی نیست بپذیرند و کمر همت به بیداری ملت بستند ، نه همراهی استبداد را کردند ، نه اسب تروای استعمار شدند.

افکار عمومی ایران نیز این مسئله را به خوبی درک کرده است ، وقتی در تاکسی های تهران بحث از پیشرفت و توریسم و غیره به میان می آید بی درنگ مردم به یاد ترکیه می افتند و از ناکارآمدی مسئولان دم می زنند و عجیب اینکه صد سال از مشروطه می گذرد ولی هنوز علت وقوع مشروطه یعنی بحث بر سر عقب ماندگی ایران پا برجاست و برای همین باید به نبوغ استبداد پهلوی در شناخت و کور کردن سر چشمه جریانات دموکراسی خواهی احسنت گفت. روشنفکر بیگانه ای است در خانه خود ، ولی هر چند بیگانه از جامعه است اما در صورت اثر بخشی می تواند خطرناک باشد اگر نوشته هایش به دست چوپان مغان هم برسد مانند صمد بهرنگی باید بمیرد چون بیش از حد خطرناک می شود . رضاخان با رسمی قرار دادن تنها یک زبان ، آن هم زبان فارسی ، امکان ارتباط روشنفکر را با بیش از نصف مردم ایران از آنها گرفت و خطر آنها را خنثی کرد. استبداد پهلوی سرچشمه اثر بخشی روشنفکر یعنی زبان او را از مردم بیگانه کرد و آنها را به بیگانگان بی اثر تبدیل کرد و روشنفکر نیز ندانسته با او همراه شد. از بخت خوش استبداد ایران درست در همان موعد الفبای ترکیه و آذربایجان نیز تغییر یافت و امید ارتباط با بیگانه نیز مبدل به یأس شد. روشنفکر ایران مخاطبی به نام غیر فارسهای ایران را از دست داد و روشنفکر آذربایجان از رسالت تاریخی خود محروم شد. آنهایی که مانند صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی خواستند با مردم به زبان خود مردم سخن بگویند با سد ساواک روبرو شدند و در نهایت ساعدی به "لال بازی" روی آورد و بهرنگی ...

تنها روشنفکران آذربایجان در دوره پهلوی آشیق ها این نوازندگان دوره گرد بودند که ذکر شکنجه ها و آزار و اذیت های آنها در مقاله ای جدا گانه خواهد رفت فقط من باب مثال می گویم که آشیق " قشم جعفری" که او را به حق پدر آشیق ها می توان خواند از شدت شکنجه و اذیت مدتهای مدیدی مخفیانه در کوههای میشو زندگی کرد و چوپانی اهل روستای بینیس به او غذا می برد ، در چنین فضایی به قول رضا براهنی روحانی به خاطر سنخ کاری خود هنوز با زبان مردم صحبت می کرد و توانست جای خالی روشنفکری را که قرار بود روشنگر مردم باشد بگیر د و اول از شر پهلوی راحت شود و سپس از خیر روشنفکر. روشنفکر بدون حمایت ملت بیگانه ای بیش نیست. رضا خان حتی تجارت بازار تبریز را با باکو ممنوع کرد و سیل تاجران تبریز و اردبیل رهسپار تهران شد. باید به استبداد پهلوی بخاطر شناخت دقیق منبع روشنفکری ایران و تاثیر چند زبانگی خصوصا" تاثیر زبان تورکی که می توانست انتقال دهنده مفاهیم مترقی از ترکیه و آذربایجان به ایران باشد احسنت گفت . چیزی که هنوز روشنفکر تهران قادر به فهم تاثیر چند زبانگی در توسعه دموکراسی و تک صدایی فرهنگی در تک صدایی سیاسی نیست. دوستان فراموش نکنید که استبداد اول زبان ما را برید بعد دست شما را . اول پیشه وری سرنگون شد بعد مصدق .

یک سال پیش وقتی به دیدن سعید رفته بودم می گفت : خشونت و شدت عملی که نیروهای اطلاعاتی در برخورد با فعالان آذربایجانی از خود نشان می دهند قابل قیاس با هیچ جریانی نیست . او به جرأت لیلا حیدری را بزرگترین قربانی شکنجه زنان در طول بیست سال گذشته ایران می دانست ( آن زمان وقایع بعد از انتخابات ایران نبود) ، و حق با سعید بود . به غیر از فعالان آذربایجانی کسانی بوده اند که در یکی دو سال گذشته به اتهام شرکت در کنفرانسهایی در خارج از کشور دستگیر شده بودند ولی خوشبختانه هیچ کدام از آنها به مدت نه ماه زیر شکجه بازجویی نشدند.

متأسفانه این تنها به نام فعالان ما بود. چرا؟ چون فعال آذربایجانی می تواند بعد از صد سال دوباره تک صدایی فرهنگی ایران و به تبع آن تک صدایی سیاسی را بشکند. با احیای زبان تورکی به عنوان عاملی برای ارتباط با بیگانگان خطرناکی مانند ترکیه و آذربایجان عمق و تأثیر بخشی دوباره روشنفکری دوره مشروطه را به فضای یخ زده ایران بیاورد و این می تواند برای حاکمان نا خوشایند باشد. ولی همچنان که استبداد پهلوی علل انقلاب مشروطه و شکست قاجاریه را فهمید و کرد کاری که باید می کرد . حکومت فعلی ایران نه تنها درسهای پهلوی را ازبر کرده است بلکه نقص او در عدم مهار روحانیان را کاملاً جبران کرده است. اینک سالهاست نه طلبه ای به نجف می رود نه عالمی از مصر می آید چون آنها هم بیگانه اند ،

اگر هم سفر به همه نقاط جهان برای تورکهای ایران آزاد باشد که نیست ، ترکیه و آذربایجان با اشد مجازات مواجه خواهد شد. سال ۷۸ مرحوم مهندس امانی با اتهام سفر به نخجوان به پنج سال حبس محکوم شد اینک علی عباسی به اتهام سفر به باکو دو سال است در زندان اردبیل به سر می برد و قرار است سه سال دیگر تحمل کند و حکم هشت سال زندان سعید متین پور که می رفت عبدالرحیم طالبوف زمانه خود باشد سالها پیش بنا به گفته مأموران اطلاعات زنجان حتی قبل از اینکه او به ترکیه برود صادر شده بود.

به قول یاشار کمال: عصیان خلق تأیید عزت نفس آدمی است و این عزت نفس زمانی جریحه دار می شود که همسایگان خود را موفق تر از خود ببیند. به امید اینکه عزت نفس آذربایجانی و ایرانی امروز با نگاه کردن به همسایگان خود جریحه دار شده و به فکر مشروطه دیگری بیافتد.افکار عمومی مردم ایران پیشرفت کویت ، قطر و غیره را مرهون ثروت باد آوردهء نفت می دانند و دوبی را ساخته و پرداخته خود امارتی ها نمی دانند ولی ترکیه ساخته روشنفکران ، مردم و حکومت همان کشور است ، پاریس و سوئیس هم نیست که بگویند آنجا فرنگ است اینجا ایران "درست در همین همسایگی اورمیه است".

امیر کبیر در سفارت چهار ساله خود در ارزروم ناظر تحولات سیاسی اجتماعی آنجا بود . بعد ها نیز میرزا حسین خان سپهسالار پیوسته گزارش آن تحولات را از استانبول ارسال می کرد و به قولی " سرکوفت تورکان را به وزیران بی عرضه ایران می زد" مقایسه ای که فعال سیاسی ایران باید روزانه انجام دهد.

سعید همچنان خطرناک است زیرا روشنفکری نیست که در خانه خود بیگانه باشد ، او آشنای درد همه تورکان ایران است. همه جا حضور داشت ، قلعه بابک ، خیابان معجز اردبیل ، روستاهای زنجان و زمانی برای رساندن صدای شهر بی دفاعی مانند تبریز در مجمع اصلاح طلبان تهران حاضر می شد ، او بهرنگی زمانه خود بود در خورجین چوپانی در مغان. و هنوز اینها مقدمه ایست برای سومین علت و اصلی ترین علت حبس هشت ساله متین پور که در بخش سوم می خوانیم.

سال گذشته تقریبا" چند روز بعد از همین موعود بود من تازه از زندان اورمیه آزاد شده بودم به دیدن سعید رفتم ، می خواستم همان نصف شب برگردم ، با هم از سبزه میدان زنجان تا نزدیکی های ترمینال و از آنجا دوباره تا سبزه میدان و از آنجا تا خیام پیاده روی کردیم ، ساعت یک و نیم نصف شب ماه اول زمستان بود ، به خاطر سرما تند تند راه می رفتیم تا گرم شویم و سعید مدام صحبت می کرد او نگران حرکت ملی آذربایجان بود و من نگران هشت سال زندان با آن وضعیت جسمی.

چند قدم برمی داشت به خاطر ستون فقرات ضرب دیده اش کمی توقف می کرد ، می گویند هنگامی که صمد بهرنگی از تبریز به مقصد نا معلومی خارج می شد همیشه لحن صحبتهایش سفارشی و وصیت گونه بود ، آن شب سعید هم چنان بود.

زمانی شاملو در مصاحبه ای گفت : زندان شاه ساعدی را از پای در آورد . این حقیقت داشت ولی تمام حقیقت نبود ، زندان شاه به کمک درد دیگری ساعدی را از پای در آورد.

هیچ چیز نمی تواند سعید متین پور را از پای در آورد.

بئیرک شانزده سال در زندان قاراتؤکور ماند ولی خود را به شب عروسی نامزدش چیچک رساند.- کتاب دده قورقود

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

به مناسبت 21آذر-احمد قوام

اورمولو تایماز
به مناسبت 21آذر-احمد قوام

تقريباً اكنون بر همه واضح است كه يكي از اصلي ترين مهره هاي ديپلماسي تاريخ معاصر ايران احمد قوام مي باشد. و اگر او نبود شايد سرنوشت حكومت ملي آذربايجان و به طبع آن تاريخ معاصر ايران و خاورميانه و مهمتر از آن جغرافياي سياسي دنياي ترك سرنوشتي غير از اين كه حال شاهد آن هستيم قابل تصور مي بود. احمد قوام اين پير سياست تاريخ معاصر را بشناسيم: میرزا احمد خان قوام (ملقب به قوام‌السلطنه)، فرزند میرزا ابراهیم معتمدالسلطنه، متولد ۱۲۵۲ ه‍.ش. (۱۲۹۰ ه‍.ق.)، وفات ۲۸ تیر ۱۳۳۴ در تهران، سیاست‌مدار پایان دوران قاجار و روزگار پهلوی بود که پنج بار نخست‌وزیر شد (سه بار در پایان دوران قاجار و دو بار در زمان حکومت محمدرضاشاه پهلوی).

او برادر کوچک‌تر وثوق‌الدوله بود.(اين وثوق الدوله همان است كه طرح تقسيم ايران به دو قسمت تحت نفوذ روسها و انگليس را تقديم مجلس كرد )

قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان و حركت ملئ آذربایجان در دوران نخست وزیری قوام رخ داد. او در زمان قاجار لقب قوام‌السلطنه یافت و محمدرضاشاه به او لقب حضرت اشرف را داد (که بعداً پس گرفت). القاب قدیمی‌تر او عبارت‌اند از) منشی حضور (۱۳۱۵ ه‍.ق.)، دبیر حضور (حدود ۱۳۲۲ ه‍.ق.)، و وزیر( حضور (۱۳۳۴ ه‍.ق.). فرمان مشروطیت ایران که به امضای مظفرالدین شاه قاجار رسید به قلم قوام است. آخرین نخست‌وزیری وی به سال ۱۳۳۱ بود، که به علت حوادث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ پس از چهار روز عزل شد.

قوام السلطنه در زمان ۶ پادشاه زیست ( ناصرالدین شاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، احمدشاه ، رضاشاه و محمدرضاشاه ) که به ۵ تن آنها خدمت کرد ( به غیر از ناصرالدین شاه) . قوام ۱۱ بار فرمان نخست وزیری گرفت ، دولت تشکیل می‌داد و به اراده خودش دولت را تغییر می‌داد که هر دوره آن جنجال های ویژه خود را در پی داشت

حکومت خراسان با کلنل محمدتقی خان پسیان رئیس ژاندارمری خراسان درگیری پیدا کرد کلنل که در آغاز با او دوستی داشت به دستور سید ضیا طباطبایی عامل کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی در روز سیزدهم فروردین ۱۳۰۰ او را به اتفاق دوستان و آشنایانش بازداشت و تحت الحفظ به تهران فرستاد . نخست وزیری سیدضیا ۱۰۰ روز هم به طول نکشید و احمدشاه به دنبال عزل سیدضیا در روز چهارم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی در روز هشتم خرداد فرمان نخست وزیری قوام السلطنه را برایش به زندان او در عشرت آباد فرستاد و او از همانجا به مقر رئیس الوزرایی رسید.

ملاقات قوام با استالین، و سیاست او

این ماجرا را مورخ الدوله سپهر(احمد علی ـ وزیر پیشه و هنر) که در این سفر و در ملاقات بین رهبران سیاسی دو کشور حضور داشت و خود شاهد ماجرا بود، برای شادروان جواد صدر معاون وزارت دارایی آن زمان تعریف کرده‌است در آغاز که هیات سیاسی ایران به سرپرستی قوام السلطنه و با شرکت چند وزیر و چند روزنامه نویس وارد مسکو شد. با بی اعتنایی مقامات شوروی و به خصوص استالین روبرو گردید. استالین به موجب اصول تشریفات می‌بایست روز او نخست وزیر ایران را به حضور می‌پذیرفت اما این کار را از روی عمد به تعویق انداخت. از وقتی که دولت ایران در زمان نخست وزیری ساعد تقاضای شوروی را برای دادن نفت شمال به آن کشور نپذیرفته بود، روابط دو کشور سخت تیره بود. سرانجام استالین حاضر به ملاقات قوام السلطنه و هیات همراه شد. آن روز همگی به اتاق کنفرانس که استالین در صدر آن ایستاده بود وارد شدند. استالین اول با قوام دست داد(البته به سردی) بعد قوام یکی یکی همراهانش را به استالین معرفی کرد که او با آنها سردتر دست داد. آنگاه استالین متقابلا وزیران و مشاوراننش را که مهمتر از همه (مولوتف) بود به قوام السلطنه معرفی کرد آنگاه دو سیاست‌مدار در کنار هم پشت میز نشستند و در طرفین و مقابل آنها افراد هیات ایرانی و رجال شوروی قرار گرفتند. تفرعن و تکبر استالین در آن روز بی حد و بی‌اندازه بود شاید هم به خود حق می‌داد آنچنان متکبر باشد. از مردان مشهور جنگ جهانی دوم که سالها همه خبرهای مطبوعات درباره آنها بود: روزولت رئیس جمهور آمریکا که مرده بود، موسولینی رهبر فاشیست‌های ایتالیا وارونه به دار آویخته شده بود. هیتلر رهبر آلمان نازی و مسبب جنگ پس از شکست به اتفاق معشوقه‌اش اوا براون که همان روز ازدواج کرده بودند، خودکشی و به دستور خودش جسدش سوزانده شد هیدکی توگو ژنرال و نخست وزیر ژاپن پس از شکست دستگیر شد و به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و اعدام شد. چرچیل نخست وزیر انگلستان و رهبر حزب محافظه کار پس از جنگ جهانی دوم در اولین انتخابات شکست خورد و حکومت را به کلمنت اتلی رهبر حزب کارگر واگذار کرد. پس استالین تنها بازمانده جنگ و فاتح جنگی بود که از ۷ تن از رهبران آن زمان تنها او قدرت مطلقه‌اش را حفظ کرده بود. استالین گذشته از برخوردهای سردی که از آغاز با قوام داشت طی آن جلسه هم بی اعتنایی خود را به اشکال گوناگون به قوام نشان می‌داد از جمله با وجود قد کوتاهش طوری بر روی صندلی می‌نشست که همیشه قسمتی از پشت کوتاه او، به قوام بلندقامت بود. مرتب پیپ خود را روشن می‌کرد و دودش را به سوی صورت قوام السلطنه فوت می‌کرد. این کار استالین تا مدتی ادامه یافت به طوری که همه افراد هیات متوجه رفتار نامناسب استالین شدند همه مانده بودند که قوام السلطنه سمبل اشرافیت ایران چه عکس‌العملی در مقابل این کار ناشایست رهبر کارگران جهان از خود نشان می‌دهد از هیکل تنومند و قامت بلند قوام که بگذریم همه چیز به نفع استالین با قدرت ترین مرد جهان بود در حالی که قوام نخست وزیر کشوری فقیر و اشغال شد بود که جمعیت آن به زحمت به ۱۸ میلیون نفر می‌رسید، شوروی در آن زمان بیست میلیون سرباز مجهز داشت که تعدادی در ایران بودند و حاضر به ترک کشور نبودند. سرانجام کاسه صبر قوام لبریز شد چه فکری داشت کسی نمی‌دانست ولی همه دیدند دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار طلای جواهرنشانش را بیرون آورد. برق جواهرات چشم‌ها را خیره کرد سیگاری برداشت (قوام به ندرت سیگار می‌کشیده‌است) ته آن را چند بار بر روی قوطی سیاه طلایی گرانبهایش زد، بعد دست در جیب راست خود کرد سپس دست در جیب دست چپ خود کرد، آنگاه به جیب بغل زد مورخ الدوله سپهر که دانست به دنبال قوطی کبریت می‌گردد دست به جیب برد تا قوطی کبریت را بیرون آورد، اما قوام با آرنج به پهلوی او زد، سیگارش را به لب گذاشت سرش را به طرف استالین خم کرد(یعنی روشن کن). استالین بدون اراده کبریتش را برداشت روشن کرد و مقابل سیگار قوام گرفت، قوام السلطنه مدتی طول داد تا سیگار روشن شود وقتی سیگار گرفت با لبخندی معنی‌دار از استالین تشکر کرد.

سیگار قوام از توتون مخصوص گیلان بود که اداره دخانیات به طور سفارشی برای او تهیه کرده بود، با روشن شدن سیگار بوی عطر آن فضای سالن را پر کرد، به طوری که استالین به قوام گفت: "ممکن است یکی از سیگارهای شما را بکشم؟"

قوام السلطنه همین را می‌خواست دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار را بیرون آورد و مقابل استالین گرفت. رهبر شوروی سیگاری برداشت روشن کرد کمی کشید گفت: "من در عمرم سیگاری به این خوبی نکشیده‌ام! "

استالین تا آخر جلسه دیگر دود پیپش را به سوی قوام السلطنه فوت نکرد. مسافرت هیات ایرانی در شوروی هیجده روز طول کشید شب ۱۴ اسفند استالین از قوام السلطنه و هیات همراه دعوت کرد تا در کاخ کرملین میهمان او باشند. به طوری که شنیده می‌شد، استالین که تصور می‌کرد به هدفهایش رسیده‌است قصد داشت ضیافت با شکوهی به افتخار هیات ایرانی بدهد. قبل از رفتن به ضیافت قوام همه افراد را به اتاق خود دعوت کرد دستور داد مقداری زیادی «کره» بیاورند و به همه افراد توصیه کرد مقدار زیادی کره بخورند، این کار باعث شگفت همگان شد قوام گفت:

«روس‌ها عادت دارند در میهمانی‌ها تست(tost) بدهند یعنی دائم جامشان را به سلامتی افراد گوناگون اعم از حاضران و غایبین یا به افتخار دوستی بالا ببرند، شما هم ناچارید از آنها پیروی کنید روس‌ها مشروب خور حرفه هستند ولی شما نیستید زود مست می‌کنید و همه چیز را بروز می‌دهید اما اگر کره بخورید مشروب بر شما نفوذ نمی‌کند.» قوام السلطنه در بازگشت به ایران برنامه‌های متعددی پیاده کرد که سرانجام به منجر به خروج سربازان شوروی از کشور و بازگشت آذربایجان به ایران بود. در این سال حوادث بسیاری در کشور رخ داد که یکی از آنها ماجرای شرکت سه وزیر توده‌ای در هیات دولت و دیگری بازداشت عده‌ای از رجال که به دشمنی با شوروی شهرت داشتند. یکی از اینها سیدضیا طباطبایی بود که بازداشت او سابقه‌ای داشت که به بیست و چهار سال قبل از آن روزگار بر می‌گشت.
آخرین و بزرگترین خطای بزرگ قوام السلطنه

آخرین و بزرگترین خطای بزرگ قوام السلطنه که از جاه‌طلبی بی‌حد او سرچشمه می‌گرفت، قبول نخست وزیری در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۳۳۱ و پس از قهر و استعفای دکتر مصدق از نخست وزیری بود که آن خطا را با صدور اعلامیه شدید اللحن «کشتی‌بان را سیاستی دگر آمد» تکمیل کرد. این کار منجر به وقایع خونین ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و عزل قوام و مصادره اموال او به وسیله مجلس آن هم به قید ۳ فوریت شد. قوام السلطنه پس از استعفا یا در حقیقت عزل از نخست وزیری، با اطلاع و کمک ضمنی دکتر مصدق حدود یک سال در خفاگاه زندگی کرد دکتر مصدق می‌دانست اگر قوام به دست طرفداران دکتر مظفر بقایی و انتقام جویان ۳۰تیر که همه‌جا و شب و روز در جست‌وجوی او بودند گرفتار شود، بدون هیچ محاکمه و پرسشی قطعه قطعه خواهدشد. این برخلاف عقیده و طرز کار دکتر مصدق بود. بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قوام آزاد شد. تصمیم مجلس مبتنی برمصادره اموال او هم لغو شد. او دو سال دیگر را هم به حالت بیماری در بیمارستانها، در خانه و در حال در بستر گذرانید تا آنکه در روز ۳۱ تیرماه

با اوصاف بالا يقين شما نيز همچون من شايد به اين قناعت برسيد كه مذاكره هيات آذربايجان به سرپرستي مرحوم پيشه وري با چنين روباهي در واقع كاري بوده كه از اول هم اميد چنداني به رسيدن آن به نتيجه مطلوب متصور نبوده است. همانطور كه سفر ستارخان به طهران نيز از اول محكوم به شكست بود. و همانگونه كه اعتماد شيخ محمد خياباني و خوش بيني اش چنان سرنوشت غمباري را براي خودش و آذربايجان رقم زد . مرحوم آيت الله شريعتمداري نيز پاداش يك رنگي و خوش بيني و پاك دامني خود را از مركز گرفت. معلوم نيست پدر پير فلك در آينده چه سرنوشتي را براي ما رقم زده ولي اميدوارم در آن موقع هيئت آذربايجاني صرف نظر از موضوع مذاكره فقط بداند با چه كساني سر ميز

مي نشيند!!!


سه دلیل حبس هشت ساله متین پور(بخش اول) - تحلیل مردم شناسانه اتهام ارتباط با بیگانه



سه دلیل حبس هشت ساله متین پور(بخش اول) - تحلیل مردم شناسانه اتهام ارتباط با بیگانه

ابراهیم رشیدی(ساوالان)

ای موسی! فراموش نکن زمانیکه قتلی مرتکب شده بودی ما تو را از مصر خارج کردیم تا سرزمین های آزاد را تجربه کنی و برای رهایی بنی اسرائیل برگردی ( تورات، نقل به مضمون).
ارتباط با بیگانه یا همان جهان خارج به عهد عتیق برمی گردد که خداوند موسی را در جوانی از مصر فراری داد تا بعد از سالها برای نجات بنی اسرائیل برگردد و آنگاه که فرعون مصر بنی اسرائیل را تعقیب کرد در دریا غرق شد و این چنین آزادی بردگان بنی اسرائیل باعث آزادی مصریان (ملت حاکمی که خود تحت ظلم فرعون بود) گردید.

فردی که شخص دیگری را دستگیر می کند حلقه دیگر دستبند را به دست خود می بندد ، ملتی که نقش زندانی را به ملت دیگر تحمیل می کند خود نیز مجبور به ایفای نقش زندانیان است، با آزادی ملت مظلوم ملت ظالم هم آزاد می شود.

چرا حاکمان از ارتباط با بیگانه می ترسند؟ مگر این بیگانه چه دارد؟ راستی آنها از چه نوع بیگانه ای می ترسند؟ اگر آنها برای ما بیگانه اند پس ما هم بر آنها بیگانه ایم، آنگاه آنها چرا از ارتباط با مای بیگانه نمی ترسند؟ بلکه آنها هم می ترسند؟

همه چیز از نوع نگریستن شروع می شود. فرض کنید در فیلم آمریکایی یک سرخ پوست کراو ، بینی همسرش را به جزای خیانت می برد چه احساسی به شما دست میدهد ، آیا از عمل او متنفر می شوید؟ یا اینکه صحنه سوزاندن زن بیوه ای که شوهرش مرده است مشاهده کنید؟ احساس می کنیم که باید نهادی مانع این کارها گردد.

زمانیکه محصل دوره ابتدایی بودم گاهگاهی پایگاه مقاومت فیلمهایی با موضوعات جنگ ایران و عراق در مساجد روستا پخش می کردند. در صحنه ای رزمنده ایرانی با مخفی شدن در تاریکی سایه خاکریز نگهبانی عراقی را دستگیر کرده و با سر نیزه سر او را برید. حاضرین مسجد همگی تکبیر گفتند. فراموش نکنیم حاضرین صحنه بریدن بینی زن خیانتکار و سوزاندن بیوه نیز مراسمی شبیه پایکوبی دارند.

از دید یک مردم شناس فرق است میان نگریستن به یک جامعه از بیرون و نگریستن بدان از درون.

مثالی از یک حوزه دیگر می آورم: تصور تاثیری را بکنید که مرگ انسان بر آشنایان و خویشان او دارد. اگر از بیرون نگاه کنیم مرگ یک واقعه بسیار عادی است اما برای بستگان مرده مثل این است که دنیا زیرو رو شده باشد. ما هیچوقت نمی فهمیم که بر یک خانواده داغدار چه می گذرد مگر اینکه آن خانواده ، خانواده خود ما باشد و خود ما داغ دیده باشیم. من زنانی را دیده ام که هنگام مرگ شوهرانشان سر خود را چنان به دیوار بیمارستان کوفته اند که باعث شکستن سر شده است. حال در آن فضای سراسر هیجانی و عاطفی اگر از او بخواهند که برای آرامش روح شوهرش او را نیز بکشند و در کنار او بسوزانند با اشتیاق قبول خواهد کرد . ترس مرگ در برابر خود کشی داوطلبانه دورکیمی یا همان ایثار خودمان قلیل و نا چیز است. حال اگر این سنت سالهای سال تداوم یابد و نشان دلبستگی زن به شوهرش باشد حتی اگر زنی از مرگ بترسد ، ترس از انزوای اجتماعی ناشی از اثبات بی میلی او به شوهرش بزرگتر از آن خواهد بود و از مار غاشیه به آتش هیزم پناه خواهد برد. دیگر هیچ یک از اعضای آن جامعه آن عمل را نفرت آمیز و وحشیانه نخواهد خواند. فکر می کنم تصور این امر برای ما که تجربه ای مانند قمه زنی داشته ایم سخت خواهد بود.

چه چیزی می تواند این تسلسل اسارت و رضایت را پاره کند؟

نگریستن از بیرون جامعه ، نگریستن با یک فضای ارزشی دیگر ، تجربه جهان خارج از این اسارت و رضایت.

اینجاست که آنهاییکه نفع خود را در این تسلسل اسارت و رضایت می بینند از هرگونه ارتباط با جهان خارج می ترسند و این ترس در اتهامی با عنوان ارتباط با بیگانه خود را نشان می دهد. تا اینجا جواب سئوال علت ترس از ارتباط بود و اینکه این بیگانه چه دارد موضوع ادامه این نوشته است.

اصلا" قرار نیست این بیگانه چیزی داشته باشد و در حقیقت هم چیزی ندارد فقط تجربه ای جدا گانه دارد و می تواند ما را در نگاه از بیرون یاری کند. قرار نیست این بیگانه خارج از مرزهای رسمیت یافته امروزی باشد. جهانی خارج از جهان تک صدایی ماست.

کافیست در دانشگاه با چند نفر هم اتاق باشی که تصور آنها از تاریخ صدر اسلام با تصور تو فرق می کند، اگر همیشه ایمان داشتی که حضرت عمر رضی ا... عنه غاصب حق حضرت علی (ع) است کسانی را خواهی دید که خلافت اسلام را حق حضرت عمر می دانند و این یعنی تجربه ای متفاوت و نگاهی از بیرون . بیگانه تو را با این نکته ساده آشنا می کند که همچنان که من کتب درسی خود را به زبان خودم(فارسی) می خوانم تو هم می توانستی و می توانی کتب درسی خودت را به بان خودت ( تورکی) بخوانی.

ارتباط با بیگانه به تو یاد می دهد که آنچه با آموزه های دینی تو شرک است ، آموزه های دینی مردم چند روستا آن طرفتر است. آنها علی (ع) را می پرستند کاری که از دید آموزه های دینی تو شرک است ولی زیارت مزار علی آرزوی توست چیزی که بیگانه دیگر آن را هم ردیف شرک می داند و همه از این شرک گریزانند. چیزی که به مدت هفت هزار سال آیین پدارن ما بوده اند. و همه اینها از دید یک بیگانه دیگر پوچ و بی معناست ولی از دید یک مردم شناس اینها زمانی معنا پیدا می کنند که از درون جامعه از درون آن ارزش نگریسته شوند.

کاری با خود این ارزشها ندارم ولی ایمان دارم که هستند کسانیکه اینها را وسیله حفظ قدرت و منفعت خود قرار داده اند و دیگران را به اسارت در آورده اند و این ارزشها باعث توجیه و رضایت اسیران شده است.

مثالهای مذهبی من تنها برای فهم راحتتر مسئله بود. فضای بیگانه چیزهای زیادی برای تجربه دارد که چطور تک صدایی زبان فارسی در ایران باعث رشد استبداد مرکزی شده است و شکستن این تک صدایی زبانی و فرهنگی چقدر راحت است. فقط کافی است یک زن بیوه خود را به شعله های آتش تسلیم نکند آنگاه این سنت خواهد ریخت ولی افسوس که این عمل حتی به مخیله یک زن هم خطور نمی کند تا روزی که بیگانه ای را از نزدیک ببیندکه بعد از مرگ شوهرش هنوز زندگی می کند دیگر به این اسارت تسلیم نخواهند شد. اگر من می دانستم که صد کیلومتر آن طرفتر از روستای ما کشوری به نام جمهوری آذربایجان وجود دارد که در آن کتب درسی در دورهء ابتدایی به زبان خود اوست. و نه آسمان بر زمین آمده نه زمین دگرگون شده و نه ... مگر به این راحتی استبداد تک صدایی فارسی و تحمیل آنرا قبول می کردم. و فکر میکنم هنوز هم ساکنین ایران نمی دانند که در جمهوری آذربایجان ۲۵۶ مدرسه مخصوص زبانهای ساکنان غیره تورک آن کشور وجود دارد و بهتر است بدانند در جمهوری آذربایجان دو روستا با جمعیت پانزده هزار نفر (جمعا") کرد زندگی می کنند و دو مدرسه با نودوهشت دانش آموز دورهء ابتدایی را به زبان کردی می خوانند.

بنی اسرائیل از مصر گریخت اگر برده ای نباشد برده داری نیز نخواهد بود بنی اسرائیل رهایی یافت و مصریان از ننگ برده داری رها شدند. فرعون نیز هنگام تعقیب بنی اسرائیل در دریا غرق شد و مصر نجات یافت. فرعون همیشه حضور خود وظلمهایش را با توسل به وجود بنی اسرائیل که همیشه مترصد خیانت است توجیه می کرد، مصریها هرچند خود مورد ظلم واقع می شدند اما ترس از تحرکات بنی اسرائیل آنها را به تحمل و حفظ این وضعیت یا همان رضایت از اسارت سوق می داد. اول موسی از مصر گریخت بعد بنی اسرائیل. چون امیدی برای مصری ها نبود که بر علیه فرعون با آنها متحّد شوند.

تاریخ معاصر ایران پر از لحظاتی است که آزادیخواهان فارس هم از ترس آزادی آذربایجان از تک صدایی فرهنگی فارسی در کنار تک صدایی سیاسی استبداد قرار گرفته اند و هنوز هم این اشتباه تاریخی را تکرار می کنند.

من زندانی باید دستبند را پاره کنم تا دست آن سرباز بی خبر از همه جا نیز آزاد شود. ارتباط با بیگانه اتهام بزرگی است از دید آنها که تا بوده همین بوده و بگذارید همین بماند ایده آل آنهاست. هر چند این اتهام جرم بزرگی است ولی غیره قابل بخشش نیست و بسیاری از افرادی که مرتکب این جرم شده اند بخشوده می شوند، لذا ایمان داریم که این اتهام سرپوشی است برای انتقام از دو گناه بزرگ سعید متین پور از دید حاکم، دو گناهی که دلیل اصلی حبس هشت ساله متین پور است ، در دو نوشته بعدی بخوانید...

حال این سئوال: سعید کجا مرتکب ارتباط با بیگانه شده است؟ شاید بگویید سفر ترکیه ، این جواب نادرست است. سعید سالها بود که هر روز هم مرتکب ارتباط با بیگانه می شد هم خود بیگانه می شد. او بیگانه ای بود در میان اصلاح طلب های تهران تا به آنها نگریستن از بیرون را یاد بدهد ، به آنها یاد بدهد تا به جنبش ملی آذربایجان بیرون از تصورات قالبی و شوونیستی خود نگاه کنند و مانند یک مردم شناس از درون آذربایجان و بر اساس نیازها و ارزشهای آذربایجان نگاه کنند. هر روز می نوشت و نوشته هایش را آنهایی که از دید حاکم بیگانه اند می خواندند. ما را با جهان خارج پیوند می داد. همیشه نگران خبر رسانی دستگیر شده گان بی نام و نشان آذربایجان بود، تا انها را به جهان خارج و به بیگانه اطلاع دهد. به قول خودش دستگیر شدگان به اطلاع رسانی ما نیاز ندارند از هم اکنون صدای آنها در اعماق تاریخ طنین انداز شده است. ما به آنها نیاز داریم تا به بهانه دستگیر شدگان سکوتمان را بشکنیم.

من سعید را زیاد نمی دیدم ولی تصور می کنم از احوال یکدیگر حدودا" خبر داشتیم، هر وقت او را می دیدم نمی خواستم از اوضاع شخصی او چیزی بپرسم ولی مطمئن بودم وقتی سایر دوستان مرا ببینند و بدانند سعید را دیده ام از اوضاع شخصی سعید خواهند پرسید. حالت گنگ و نا شناخته ای بود میان امتناع و کنجکاوی. عجب اینکه این احساس و مراعات دو جانبه بود ، او هیچ از احوال شخصی من نپرسید و هیچ ندانست ، هرچه بود بر حسب مسموع بود. همیشه گلایه می کرد که در خصوص خبر رسانی کم کاری می کنید، بخصوص در مورد پرونده بهروز علی اده عصبانی می شد و می گفت: شانزده ماه در زندان ماند و شما عکسی از او نداشتید. بهروز علی زاده کوهی در قامت یک مرد، مردی که امروز هم در زندان است. آن روز سعید احساس می کرد در قبال بهروز شرمنده است و من امروز شرمنده هر دوی آنها.

آنها نیازی به ما ندارند از هم اکنون از اعماق تاریخ آذربایجان طنین صدای سعید و بهروز را می شنویم ، ما به آنها نیاز داریم تا بهانه ای برای شکستن سکوت خود کنیم.

قیل قامیش (گیلگمیش) بر سر جنازه انکیدو گریه می کرد چون احساس می کرد مرگ سراغ همه خواهد آمد، اگر انکیدو مرد پس او نیز خواهد مرد ، می ترسید و گریه می کرد. (از حماسه سومری، نقل به مضمون)

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

به بهانه قتل عام بيش از هفتاد وپنج هزار نفر از ملت آذربايجان در 21 آذر1325

امین موحدی

به بهانه قتل عام بيش از هفتاد وپنج هزار نفراز ملت آذربايجان در 21 آذر1325

در آستانه سالگرد نهضت ملی 21 آذر هستیم. فرقه دموکرات آذربایجان که سعی در استقرار یک دولت محلی بر مبنای فدرالیسم و در چارچوب تمامیت ارضی ایران داشت، یک سال بعد از تشکیل یعنی در 21 آذر 1325 به دست دژخیمان رژیم پهلوی قتل عام شد. در آخرین روزهای پاییز 1325 ، ارتش دولت مرکزی از طریق توپخانه های زمینی و هوایی زمستان سیاهی را برای مردم آذربایجان به ارمغان آورد. به روایت اسناد تاریخی، در چنین روزهایی کوههای مغرور قافلانکوه و کوچه های دل انگیز تبریز پر از جسد مردانی بود که یک سال پیشتر با تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان به ایرانیان گفتند: " ... امید ما بر این است که هر آذربایجانی وطن پرست-خواه در داخل و خواه در خارج آذربایجان- در راه رسیدن به این مقاصد مقدس با ما همصدا و همراه خواهد بود. طبیعی است که اگر انسان خانه خود را اصلاح نکند، نمی تواند برای اصلاح محله، شهر و یا مملکت خود بکوشد. ما ابتدا از آذربایجان که خانه ماست شروع می کنیم و ایمان داریم که اصلاح و ترقی آذربایجان موجب ترقی ایران خواهد شد و بدین وسیله میهن از دست قلدرها و مرتجعین نجات خواهد یافت.

به گواه تاریخ، جنبش مردمي 21 آذر 1324 آذربايجان تحت رهبري فرقه دموكرات آذربايجان از درون جامعه آذربایجان جوشيده و بستر سیاسی و اجتماعی این جنبش نه از آن سوی مرزها, بلکه از شرایط نابسامان و ظلم های روا شده به مردم این خطه در دوره رضاخان و پسرش، فراهم شد. مهمترين ویژگی های اين جنبش را مي توان به صورت زير برشمرد:
الف: تداوم راه مبارزه ناتمام مردم ايران و آذربایجان در راه آزادي و دموکراسی.

ب: احقاق حقوق ملي و مدنی مردم آذربایجان و به عبارتی حل مسئله ملی در قالب فدرالیسم.

ج: دارا بودن خصلت ضد فئودالي و عدالت جویی.

براي اولين بار در ايران رهبران روشن بين انقلاب مشروطيت كه به طور عمده در انجمن ايالتي تبريز و نيز مجلس اول (شوراي ملي) جمع شده بودند با توجه به مليت هاي گوناگون ساكن در ايران به حل مساله ملي براي پايدار نمودن امر دمكراسي اهتمام جدي ورزيده و با تنظيم موادي به صورت متمم قانون اساسي و تصويب آن در مجلس اول شوراي ملي، گام بلند و ارزشمندي را در جهت احقاق حقوق مليت هاي تحت ستم برداشتند. بدين ترتيب اصول ٢٩ - ٩٠ - ٩١ - ٩٢ و ٩٣ قانون اساسي به تصويب مجلس رسيد كه متاسفانه از مجلس دوم به بعد به بوته فراموشي سپرده شد. گرچه اصطلاح فدراليسم در آن دوره مورد استفاده قرار نگرفت و اين امر به يك معنا طبيعي نيز بود، زيرا رهبران انقلاب مشروطه به شاه مشروطه اعتقاد داشتند نه به شيوه ديگر اداره جامعه. اما اگر اين پنج اصل متمم قانون اساسي به دقت مورد مطالعه قرار گيرد، متوجه خواهيم شد كه رهبران انقلاب در آن دوره عملا از مشروطيت ، مضمون يك جامعه فدراليستي را در نظر داشته اند. بي فايده نخواهد بود اگر سه اصول از اين ٥ اصل را نقل نماييم:

اصل 2٩ متمم قانون اساسي: منافع مخصوصه هر ايالت و ولايت و بلوك به تصويب انجمن هاي ايالتي و ولايتي به موجب قوانين مخصوصه آن مرتب و تسويه مي شود.

اصل ٩١: اعضاي انجمن هاي ايالتي و ولايتي بلاواسطه از طرف اهالي انتخاب مي شوند مطابق نظام نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي.

اصل ٩٢: انجمن هاي ايالتي و ولايتي اختيار نظارت تامه در اصلاحات راجع به منافع عامه دارند با رعايت قوانين.
*
متاسفانه سرنوشت اين اصول نيز مانند سرنوشت انقلاب مشروطيت گشت. مقاومت نيروي ماند جامعه تحت هدايت محمدعلي ميرزا و ديكتاتوري رضا شاه ، مانع از اجرای اصول فوق گشت. در دوره رضا شاه نه تنها اصول فوق و نيز ساير اصول قانون اساسي به فراموشي سپرده شد، بلكه سياستي درست ضد آن اصول در پيش گرفته شد كه حاصلي جز ايجاد تفرقه در بين مليت هاي ساكن ايران نداشت. رضا خان و دار و دسته اش در زمينه سركوب خواست هاي مناطق ملي و بويژه آذربايجان هر چه در توان داشتند انجام دادند، گو اين كه آن ها مي خواستند انتقام سرنگوني خاندان قاجار و بخصوص محمدعلي ميرزا را از مردم متفكر و مبارز آذربايجان بگيرند. عبدالله مستوفي استاندار وقت آذربايجان سرشماري در تبريز را "خر شماري" مي‌ناميد و محسني رئيس فرهنگ اين استان براي كسي كه تركي حرف مي زند مجازات سنگيني تعيين كرده بود. گرچه آذربايجان خود به غله نياز مبرمي داشت ، اما محصولات غذايي توليد شده در اين استان به زور شمشير با نازلترين قيمت خريداري و به استان مركزي ارسال مي گشت. فئودال ها، تحت حمايت دولت مركزي دهقانان را به بيگاري كشيده و از تجاوز به مال و جان و ناموس مردم اين خطه كوچكترين ابايي نداشتند. تحت چنين زمينه هاي عيني و ذهني بود كه اشغال ايران رخ داد و ديكتاتوري رضا خان از هم پاشيد و آزادي نسبي در كشور برقرار گشت. فرقه دموكرات آذربايجان محصول اين شرايط عيني و ذهني بود، و خواسته اي جز تحقق خواست ديرين مردم خطه آذربايجان و سعادت تمامي ايرانيان نداشت. فرقه دموكرات آذربايجان از بدو تاسيس خود بر اجراي اصول قانون اساسي در مورد انجمن هاي ايالتي و ولايتي تاكيد داشت. روزنامه آذربايجان تحت عنوان "نخستين كنگره فرقه دموكرات آذربايجان" چنين نوشت: "... ايران وقتي آباد و خوشبخت و داراي وحدت ملي حقيقي خواهد شد كه انجمن هاي ايالتي و ولايتي مطابق نص صريح قانون اساسي تشكيل يابد و مردم اختياردار خانه خود گردند" (آذربايجان شماره ٢ مورخه ١٧/٦/١٣٢٤)

متاسفانه گرچه از تصويب اصول مورد درخواست مردم آذربايجان و حزب آن يك صد سال مي گذرد، ما هنوز در اول راه هستيم و صد افسوس هنوز هم كه هنوز است بسياري از روشنفكران جامعه ما، داراي مواضع شووينيستي بوده و هرگونه انديشه و حركتي را كه در راستاي حل دموكراتيك مساله ملي باشد، تجزيه طلبي دانسته و عملا با سركوبگران هم نوا مي گردند. ازاين گونه باصطلاح روشنفكران بايد خواست: تا به بازنگري در آموزه هاي اخلاقي خود بپردازند.واز سياست ،تاريخ نسازند،وتاريخ سياسي 21 آذر 1324 را بدون تعصبات سياسي خوانده وبه تحريف اين جنايت تاريخي ويکي از بارزترين مصداقهاي جنايت عليه بشريت ونسل کشي،بنفع مقاصد سياسي خود نپردازند.


۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

علل پیدایش تشتت و بحران در جنبش ملی آذربایجان جنوبی و راهکارهای مورد نیاز و مؤثر برای همکاری و همآوائی


علل پیدایش تشتت و بحران در جنبش ملی آذربایجان جنوبی و راهکارهای مورد
نیاز و مؤثر برای همکاری و همآوائی



۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

رسانه ملی ایران و سیاست ایجاد دشمنی بین آذربایجان شمالی و جنوبی

رسانه ملی ایران و سیاست ایجاد دشمنی
بین آذربایجان شمالی و جنوبی

به بهانه پخش فیلم "صفر مرزی از تلویزیون ایران"

سهند افشاری

ارک قالاسی - پروژه آذربایجان ستیزی و ایجاد دشمنی بین دو ملت آذربایجان شمالی و جنوبی، سناریوی است که سابقه طولانی در حکومتهای روسیه تزاری، شوروی، پهلوی و جمهوری اسلامی دارد.

اما این سیاست پلید شووینیستی پس از استقلال جمهوری آذربایجان شمالی در سال 1990، به عنوان یکی از اصول ثابت سیاست خارجی ایران درآمده و تمامی دولتهای به اصطلاح "سازندگی، اصلاحات، مهروزی!!!" همواره با صرف هزینه های کلان و ایجاد تبلیغات گسترده در دو سوی آراز، دشمنی تراشی و ایجاد اختلافات کاذب را در این خصوص سرلوحه اعمال خود قرار دادند.

عوامل آپارتاید با بررسی "جامعه شناختی و روان شناسی اجتماعی" مردم آذربایجان در دو سوی ارس عوامل غیر مشترک روانی و فرهنگی عرضی (که در ایجاد آن حکومتهای روس و ایران نقش داشته اند) را عنوان دستمایه های کار خود قرار داده و تمام تبلیغات خود را در این زمینه بنا گذاشتند.

برای مثال در آذربایجان جنوبی، مردم آذربایجان شمالی را عموما مردمی "بی غیرت، ضد دین، دشمن مردم آذربایجان جنوبی، خشن و دارای انحرافات اخلاقی و ..." معرفی کرده و در آنسوی آراز نیز عوامل جمهوری اسلامی چه در سفارت خانه و چه در کنسولگریها و چه عوامل مزدور در مطبوعات و رسانه های وابسته جمهوری آذربایجان، با صرف هزینه های هنگفت مردم این سو را انسانهایی "متحجر، ریاکار، بنیادگرا، دشمن مردم آذربایجان شمالی و ..." شناساندند.

این سیاست که در جمهوری آذربایجان با هدایت مستقیم سفیر جمهوری اسلامی در باکو و نیز سر کنسولگران رژیم در سایر شهرها و در آذربایجان جنوبی توسط رسانه ها و ارگانهای وزارت اطلاعات مثل "موسسه آران، نشریه میثاق، نشریه طرح نو، هفته نامه نقیب و ..." به هدایت "ادارات کل ارشاد استانهای آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل" و "صدا و سیماهای" استانهای ذکر شده و نیز با بودجه و نظارت مستقیم "وزارت اطلاعات" طرح ریزی و اجرا می شود، در راستای کلی گسستن پیوندهای فرهنگی، اجتماعی، دینی، سیاسی ما بین دو ملت آذربایجان قابل دقت است.

اما در تازه ترین این اقدامات فیلمی تلویزیونی در شبکه سوم ایران، به نام "صفر مرزی" روز پنج شنبه 21 آبان ماه 88 و در ساعت 19:30 پخش شده و باری دیگر بر ایجاد دشمنی مابین دو ملت جدا افتاده، تاکید کرد.

این فیلم یک ساعتی که توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی و به گارگردانی شخصی به نام"حسین تبریزی" تولید شده است، در شهرهای "تهران، آستارا، جلفا" فیلم برداری گشته و به شیوه ای بسیار کثیف به تزریق دشمنی و عداوت خیالی میان خلق ما اقدام کرده است.

ماجرای فیلم از این قرار است که: "دو سرباز جمهوری آذربایجان به نامهای "آسلان و یاشار" که در فاصله سالهای احتمالا بین 1990 الی 1994" در حال گشت زنی در پست خود که در مرز بین آستارای ایران و آذربایجان بوده است، به علت شراب خواری و مست شدن شدید، بر سر چند بطری مشروب شرطبندی می کنند که به سمت یک قایق ماهیگیری که در سمت مقابل (ایران) قرار داشت، شلیک کرده و سرگرم شوند.

در اثر این تیرانداری به سمت قایق سه سرنشین دار (پدر و دو پسر 7 و 5 ساله اش)، پدر کشته شده و پسر 7 ساله اش (مجتبی) زخمی کشته و پسر 5 ساله (رضا) با افتادن در آب فرار می کند. پس از این واقعه "آسلان و یاشار" با گذر از مرز مجتبی و پدرش را به آنطرف مرز برده و با شلیک مستقیم به سمت پسر موجب کشته شدن وی نیز گشته و سپس هر دو را دفن می کنند. در عین اتفاقات مادر بچه ها نیز آمده و تمام ماجرا را می بیند و در حافظه خود نگه می دارد.

حدود بیست سال پس از این ماجرا، "سارای" (خواهر آسلان) که دختری زیبا و اهل جمهوری آذربایجان است جهت ادامه تحصیل در دانشگاه به ایران آمده و به صورت کاملا اتفاقی ؟؟؟؟ با رضا (همان پسر 5 ساله قبلی) آشنا شده و عاشق همدیگر می شوند. در اثنای این آشنایی "آسلان" که اکنون پیر و شکسته شده است به علت معالجه بیماری "سرطان" خود به ایران آمده و در بیمارستانی بستری می شود.

رضا که در طول این بیست سال همواره به دنبال پیدا کردن قاتلان پدر و برادر خود بوده و در صدد است که جهت پیگیری این ماجرا به جهموری آذربایجان سفر کند، که به طور کاملا اتفاقی؟؟؟ و توسط مادرش(که او نیز به لهجه ترکی، فارسی حرف می زند) متوجه می شود که "آسلان" برادر "سارای" معشوقه اش، همان قاتل پدر و برادری اوست.

که این مسئله موجب اختلاف بین او و "سارای" شده ولی در آخر رضا و به اصرار مادرش "آسلان" را بخشیده و حتی به او خون نیز اهدا می کند، و عقبت آسلان توسط خدا مجازات شده ؟؟؟ و پس از تحمل بیماری سرطان در بیمارستان می میرد. این در حالی است که یاشار نیز بنا به تعریف "سارای" پس از ارتقاء درجه در "جنگ قره باغ" بعد از اینکه توسط قوای ارمنی محاصره می شود از ترس دست به خود کشی می زند.

در این میان پدر و برادر "رضا" نیز پس از کشف محل دفنشان در آذربایجان شمالی، به مانند دو شهید والا مقام !!! و پوشیده شده در پرچم ایران و با مراسم و تشریفات خاص به ایران آورده می شوند، و در سوی دیگر نیز جسد "آسلان" به شیوه ای کاملا تحقیر آمیز و به تنهایی به سمت جمهوری آذربایجان برده می شود.

و در پایان ماجرا نیز رضا لطف کرده و "سارای" را نیز بخشیده و حاضر می شود که با او ازدواج کند، سارای نیز با سر کشیدن چادر سیاه مورد دلخواه رضا موجب خوشحالی و رضایت وی می شود.

این فیلم که در جای جای آن روحیه نفرت پراکنی میان دو برادر (آذربایجان شمالی و جنوبی)، به شیوه ای ماهرانه نهفته و پنهان گشته است، صرفا جهت کامل تر کردن سلسله اقدامات جدایی گرایانه میان دو ملت تولید و پخش گردیده است.

این فیلم تنها و آخرین محصول سیاست آپارتاید ضد بشری فارسی در ایران نبوده ولی می توان آنرا سرآغاز دور جدیدی از حمله رسانه ای، بر علیه هویت و وحدت آذربایجان واحد در نظر گرفت. اکنون که انواع اقدامات مزدوران آپارتاید در دو سوی آذربایجان با ناکامی روبرو گشته و "حرکت ملی آذربایجان" توانسته است از سکوت و خاموشی به سمت اعتراضات میلیونی پیش روی کند، اقدامات تخریبی فاشیسم نیز به سمت تبلیغات وسیع و وحشیانه گرایش پیدا کرده است.

جا دارد که نسبت به این اقدام فاسیستی تمامی مجموعه و رسانه های هویت طلب آذربایجان جنوبی و نیز مطبوعات و مقامات رسمی آذربایجان شمالی به صورت واحد اعتراض کرده و جلوی تکرار این جریانات مزموزانه و پلید را بگیرند.



۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

آینده ساخته نشده است، ما با تفکر معقولانه خود، تصمیم جدی خود، و اراده خستگی نا پذیر خود، آینده را می سازیم


آینده ساخته نشده است، ما با تفکر معقولانه خود، تصمیم جدی خود، و اراده خستگی نا پذیر خود، آینده را می سازیم

يعقوب گؤنئيلي

کنفراس آمستردام مصادف است با ٢١ آذر، سالروز حمله راسیسم فارس به خاک و حیثیت ملی ملت ترک آذربایجان جنوبی، و قتل عام وحشیانه فدائیان جان بر کف ملتمان، در این روز مهم با حضور نمایندگان ملتمان در شهر آمستردام و با ارائه ابتکار عمل و راهکارهای خود برای همکاری و هم آوائی در پیشبرد سیاست واحد عملی و اجرائی در جهت رهائی از چنگ حاکمیت راسیسم در آذربایجان جنوبی صورت خواهد گرفت، این روز می تواند نقطه عطفی باشد در تاریخ ملت ترک آذربایجان برای همکاری و هم آوائی رهبران و نمایندگان تمام احزاب و گروهها در جهت اعاده حیثیت ملی و برسمیت شناساندن موجودیت ملت ترک آذربایجان جنوبی در سطح جهان و چگونگی و نحوه مبارزه مشترکمان

شروع یک حرکت واقعی، نه در جهت تحمیل افکار فردی، بلکه مباحثه علمی برای یافتن راهکارهای امکان پذیر و شدنی با حفظ حرمت و کرامت شخصیت های سیاسی و عقاید همدیگر و صرفا در جهت همفکری و همکاری و هم آوائی در زمینه های ضد راسیستی و در راستای معرفی و شناساندن ملت خود به جهانیان و به رسیمت شناساندن موجودیت حداقل سی میلیون ملت فراموش شده تاریخی ترک، ساکن آذربایجان جنوبی در محدوده جغرافیائی ایران می باشد،

این یک امری است بدیهی که تمام احزاب معروف و غیر معروف دنیا که در ظاهر خیلی منسجم بنظر می رسند اگر در جلسات داخلی آنها حضور داشته باشید متوجه می شوید، که در داخل چه غوغائی برپاست و دهها فراکسیون و جناح مباحثات سخت و بغرنجی را به پیش می برند، در اصل علت پا برجا ماندن و قدرت گرفتن این احزاب وجود همین تضادها است، منتها هنر و توانائی گردانندگان و اعضاء احزاب در این است، که منتجه تضاد ها را در جهت تکامل حزب بکار می گیرند، نه در جهت فروپاشی حزب، و حقیقتاً از نظر علمی وجود تضاد عامل تکامل است نه عامل اضمحلال، و برعکس باعث پیدایش راهها و راهکارهای جدید می گردد،

واقعیت این است که امروزه مسائل سیاسی به موازات تکامل تکنولوژی فوق العاده بغرنج و گسترش یافته است، که بررسی و حلاجی تمام ابعاد و نوع و نحوه نگرش به آن از توانائی فکری یک فرد و یا یک گروه و یا حتی یک حزب خارج است، اگر یک موتور خیلی ساده و کوچک بنزینی را در نظر بگیرم تمام اجزاء تشکیل دهنده آن، از سیلندر و پیستون و میلنگ و سوپاپ و کاربراتور گرفته تا سیستم برق رسانی و تامین سوخت و هوا، رل جدا گانه ای ایفا می کنند ولی در مجموع مثل ارکستری می مانند که همه آلات موسیقی یک نت مخصوص و معین را می نوازند، و در موتور هم همه اجزاء در جهت گردش منظم موتور همگام هستند، در جامعه مدرن امروز، واقعیت این است ما هم با تفکر جمعی خود می توانیم راهگشای آینده آذربایجان باشیم، جامعه کنونی انرژی فکری و تجمع بزرگ سیاسی را برای حلاجی مطالب طلب می کند، و با توجه به اینکه هر آن شرایط سیاسی در حال تغییر و تحول است، و مثل راه رفتن در هوای برف و بوران زمستانهای آذربایجان می ماند، که رد پا را کولاک بلافاصله پر از برف می کند و هیچ اثری از مسیر طی شده باقی نمی گذارد و عیناّ در سیاست هم مسائل را مرتباّ باید حلاجی مجدد گردند، و شگرد ها و راه حلهای نوینی باید ابداع گردد، ملتمان در آذربایجان انتظار همکاری و فعالیت بیشتری را از ما دارند ما امروزه شانس بیشتری داریم که به وطنمان و ملتمان خدمت کنیم و شانس به سراغ کسانی می رود که استطاعت پذیرش شانس را داشته باشد شرایط کنونی بر وفق مراد ملت ماست و ما هم می توانیم خیلی مفید باشیم،

ما در هر فکر و اندیشه ائی که باشیم، یک چیز همه ما را مثل خوره از درون می خورد، و آن درجه دو شمرده شدن ملت ما، و مجبوریت ملت ما در تحصیل بزبان بیگانه، و ممنوعیت زبان مادری، و ممنوعیت هرگونه رسانه های عمومی بزبان مادریمان ترکی آذربایجانی است، نداشتن اقتصاد و مدیریت مستقل و نیروی های مسلح ملی متضمن واقعی حراست موارد مذکور در زادگاه مادریمان امروز پانیرانیست راسیستهای فارس در هر رنگ و لعابی، از چپ ترین گروه گرفته تا راسترین آنها، شاهدوست، مجاهد، توده ای و نهضت آزادی و ووو زیر شعار بچه ها نترسید ما همه با هم هستیم، البته نترسید به معنی این است که در واقع خیلی هم می ترسند، و با نقاب و عینک های دودی به قطر ده دوازده سانتیمتر و با روبند سبز برای اینکه در کشور های اروپائی وآمریکائی در مهد دمکراسی شناخته نشوند به تظاهرات می آیند، و طبق معمول با سرقت و بهره برداری از جرئت ملت ترک آذربایجان مثل شهید ندا آغ سلطان و سید حسین موسوی خامنه ای برای خود قهرمان و رهبر می سازند، ولی با همه ترسو بودنشان زیر شعار ای ایران ای مرز پر گوهر و چو ایران نباشد تن من مباد و یا، نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، به خاطر همکاری با هم و تحمل هم، حرکت های آنها دارای یک نمود جهانی است، در اینکه ملت ما نترسترند شکی نیست، ولی بخاطر عدم همگامی و عدم هم آوائی، خواست برحق ملتمان و نام شهدایمان و زندانیمان را نمی توانیم به موقع آنطور که شاید و باید به گوش جهانیان برسانیم، و از حق آنها دفاع کنیم، و این خود باعث شده است که راسیسم فارس در خارج پا بگیرد، و چهار نعل به پیش بتازد، و در این اثنا ما حتی بعضا شاهد نا امید و منفعل و دپرسیو شدن بعضی از جوانان پر شور شوقمان در حرکت ملی خود هستیم،

یاشاسین آذربایجان
تنها راه تضمین رهائی ملت آذربایجان همکاری تمام گروههای سیاسی است

نابود باد افکار راسیستی و نژاد پرستی در دنیا علی الخصوص در بین ملت فارس ایران

ما با حرکت یکپارچه خود رویاهای راسیسم فارس را در آسیمله کردن ملت ترک آذربایجان به باد خواهیم داد و خوابی را که برای ما دیده اند، با حرک یکپارچه خود خوابشان را آشفته خواهیم کرد

ما وجود ملت ترک آذربایجان جنوبی را به گوش جهانیان خواهیم رساند

ما موجودیت وطنمان آذربایجان جنوبی را در سازمان ملل متحد برسمیت خواهیم شناساند

جهت اعاده حیثت ملی خود بدون شرمندگی باید اقرار کنیم و به گوش تمام جهانیان برسانیم که حداقل سی میلیون ترک آذربایجانی در داخل محدوده خطوط جغرافیائی ایران زندگی می کنند که مجبورند به زبان بیگانه تحصیل کنند و بیسواد به زبان مادری خود هستند و حتی یک نمونه رسانه عمومی شامل روزنامه، مجله، رادیو و تلویزیون بزبان ترکی در آذربایجان جنوبی نشر و پخش نمی گردد

من بازتکرار می کنم، دو نوع حیوان درنده و خطرناک حرکت ملی آذربایجان را تهدید می کند، نوع اهلی آن با تملق و چاپلوسی، و نوع وحشی آن با تهمت و افتراء


۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

استقلال حق مسلم آذربایجان جنوبی است

در سالهای اخیر یک اصطلاح سیاسی بنام "نهضت ملی آذربایجان جنوبی" در افکار عمومی جامعه آذربایجان جنوبی و در مطبوعات جهان برای خود جا باز کرده و فضای مناسبی را برای بهتر و بیشتر جا افتادنش بوجود آورده، میآورد. آنچنانکه در روزهای اخیر یک تلویزیون ملی مان فقط با هدف رهایی آذربایجان جنوبی شروع به فعالیت کرده است . GuNaZ TV بنام تلویزیون "آنا یوردو" نیز همچنان به فعالبت خود ادامه میدهد. این فضای سیاسی- فکری که به همت و فداکاری ایمان آورندگان به عاقبت آذربایجان مرحله مرحله و بتدریج خلق گشته است در دستیابی به اهداف ملی بسیار جدی و مصمم بنظر میرسد. فضای تاریک مسمومی که شونیزم هار پارسی بوجود آورده بود دیگردر ادامه حیات منفور خود با اراده ملی ملتها رودررو گشته است. روند گلوبالیزاسیون در دریده شدن زندان فکری شونیزم هار پارسی تأثیر وافری داشته است. در تسریع یک جنبش سیاسی – فکری از دیدگاه سوسیولوزی سه مرحله زیر را میتوان در نظر گرفت: ضرورت فرهنگی و تضاد زبانی ، ضرورت داخلی، ضرورت جهانی. در پروسه رشد تفکر ملی آذربایجان جنوبی این سه فاکتور بطور همآهنگ متأثر و موثر مینماید. در عین حال یک جنبش باز در مرحله تکاملی خود سه مرحله را باید طی کند: 1. مرحله رمانتیزم. در این گام بیشتر به میتولوزیها و تحقیقات و تدقیقات بر آثاری چون فلکلور توجه میشود. این مرحله بسیار فراگیر است و اکثریت قریب به اتفاق جامعه را به اندرون و مرکز جاذبه خود میکشاند. زیرا درنهاد و تحت الشعور هر فرد بخشی از تحت الشعور ملی – تاریخی به هستی اسرار انگیز خود ادامه میدهد. این مرحله بنظر من در جنبش ملی ما سپری گشته است. 2. مرحله علمی و تئوریک. در این مرحله بخصوص تاریخ و تمدن ملی از دیدگاههای مختلف تاریخی و سوسیولوزیکی مورد ارزیابی قرار میگیرد. این مرحله حامل دو نوع آماج میباشد:1. هدف علمی، که هستی و فلسفه هستی ملت و ملت بودن مورد پزوهش و ارزیابی قرار میگیرد. 2. هدف قعلی، که با الهام از مرحله اول نظریه ها و جهانبینی های جنبش و طرز مشی سیاسی مورد سنجش باید قرار بگیرد. انرزی حسسی، فکری که از تاریخ اتنوس و سرشت ملی منشأ میگیرد، دینامیزم "راه رفت" و مشی جنبش را تعیین میکند. 3. مرحله سیاسی. در مراحل شخصییت سازی و آماده کردن خلق برای رهایی همچنین محیط معنوی – ایدئولوزیکی نیز خود بخود تبلور و تشکل می یابد. هدفهای سیاسی جنبش از طرف «مرکز فکری» نهضت بطور کونکرئت معین میگردد و متناسب با این اهداف سیاسی تبلیغات و تشخیصات ملی – پولیتیک انجام میگیرد. پس از فروپاشی جهنم کمونیزم دور جدیدی در جهان آغاز گشت. در این مرحله که آنرا میشود «ناسیونالیزم پست مدرن» نامید هر ملتی با الهام از تجارب قبل از انقلاب اکتبر 1917 روسیه و بعد از آن فقط و فقط به نفع خویشتن نیروی معنوی – مادی خود را متمرکز کرد. در این تمرکزگرایی ذهنی آذربایجان جنوبی نیز تجارب بسیار ارزشمندی کسب کرد. در آغاز کار سه نوع دیدگاه بوجود آمده بود: 1.ایران میتواند یک کشور چند زبانه باشد.2. ایران میتواند بصورت فئدرال باشد.3. آذربایجان جنوبی میتواند در جغرافیای تاریخی خود معمار استقلال سیاسی خود باشد. دو نظریه اول در پروسه تکاملی حرکت ملی آذربایجان جنوبی به کنار گذاشته شد. زیرا شونیزم هار پارسی آنچنان «پارس» میکند که راه هر نوع سازش و گفتگو را مسدود کرده است. هم هاری پارس کنندگان وهم تجربه های ما مفکوره استقلال را بشکل آلترناتیو بی آلترناتیو به ما عرضه داشته است. بعضی عقب ماندگان و هم گام زمان نشدگان خودی تاریخ اتنوس و تاریخ سیاسی مدرن را قاطی میکنند. میگویند که در خارج از جغرافیای آذربایجان جنوبی اتراک بسیار است، آنانرا چسان خواهیم کرد؟ جواب ما چنین است که آنان نیز در ایران فدرال و یا چند زبانه ای که بدون آذربایجان جنوبی خواهد بود به حیاتشان ادامه خوهند داد. یعنی استقلال برای آذربایجان جنوبی و فدرالیزم و...برای ایران. عادلانه ترین مدل رهایی. استقلال آذربایجان جنوبی برای آنان تأمینات جانی و حیاتی خواهد داد. استقلال یک ملت بر مبنای جغرافیای آن ملت استوار میگردد. اگر دو سوم ملت ما در خارج از جغرافیای تاریخی آذربایجان جنوبی زندگی بکند باز این دلیل بر طفره رفتن ما از مفکوره استقلال نباید باشد. زیرا مسکن و مدفن نیاکانمان آذربایجان مظهر هستی و حیات ملی ماست.








  :ساوالان

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

تاریخچه ملی شدن صنایع نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ حسن جداری


تاریخچه ملی شدن صنایع نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

حسن جداری

در سالهای آخر جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵-۱۹۳۹)، درنتیجه برافتادن زور و قلدری رضا شاه، آزادیهای نسبی دمکراتیک در ایران بوجود آمده و احزاب و سازمانهای سیاسی، شروع بفعالیت کردند. آزادی مطبوعات و اظهار عقیده نیز تا حد قابل ملاحظه ای تامین گردید. در این سالها، مبارزات دمکراتیک وضد فئودالی در مناطق مختلف کشور، بویژه در آذربایجان و کردستان دامنه وسیعی بخود گرفته و در ماههای آخر سال ۱۳۲۴ و اوایل سال ۱۳۲۵، منجر به وجود آمدن حکومتهای دمکراتیک ملی در آذربایجان و کردستان شد. اما ارتجاع هار ایران در وابستگی بامپریالبسم انگلیس وبا کمک و حمایت این دولت مکار استعماری و امپریالیسم تازه نفس آمریکا، در سالهای پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰، بتدریج مواضع ضعیف خود را تحکیم بخشیده و امر سرکوب بیرحمانه جنبشهای دمکراتیک خلقهای بپا خاسته ایران را هدف خود قرار داد. نبودن حزب انقلابی طبقه کارگر در صحنه سیاسی کشورو عدم وجود جبهه رزمنده متحد نیروهای ضد امپریالیستی و دمکراتیک، از عواملی بود که کار ارتجاع ایران را در یورش به جنبشهای دمکراتیک و سرکوب آزادیهای موجود، آسانترساخت. در ۲۱ آذر ۱۳۲۵، ارتش ارتجاعی بسر کردگی شاه، به آذربایجان و کردستان یورش برده، پس از سرکوب ددمنشانه جنبشهای دمکراتیک در این نواحی، هزاران تن ازبهترین فرزندان خلقهای مبارز آذربایجان و کردستان را کشتار کرد. سالهای پس از شکست جنبشهای دمکراتیک در مناطق شمالی و شمال غربی، سالهای هر چه بیشتر نیرو گرفتن ارتجاع و دوران گسترش دامنه خفقان و دیکتاتوری در کشور بود. در این سالها، در نقاط مختلف ایران، اجتماعات و کلوبهای احزاب و سازمانهای مترقی از طرف دشمنان آزادی، مورد حمله قرار گرفته و آزادی بیان و عقیده محدودیت بیشتری پیدا کرد. به دنبال این یکه تازیهای ارتجاع حاکم، دوران جدیدی از پیکار و مبارزه بی امان دموکراتیک وضدامپریالیستی، آغاز گردید.

اوضاع مساعد بین المللی، ضعف نسبی امپریالیسم انگلیس در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، تشدید هر چه بیشتر استثمار توده های زحمتکش از طرف ارتجاع وابسته بامپریالیسم، وخامت وضع اقتصادی کشور و بالا خره اجحافات و تعدیات شرکت سابق نفت انگلیس و ایران – که دولتی در داخل دولت بود و در کلیه امور کشور دخالت میکرد- دست بدست هم داده و زمینه را جهت اوجگیری مبارزات ضد امپریالیستی و آزادیخواهانه خلقهای در بند ایران، مساعدتر ساخت.

از آغاز سال۱۳۲۸، جنبش عظیمی جهت ملی ساختن صنایع نفت درسرتاسر کشور، بوجود آمد. این یک حرکت مترقی وضد استعماری بود که ریشه کن ساختن نفوذ اقتصادی و سیاسی انگلیس را از ایران، هدف خود قرار داده بود. دکتر محمد مصدق که از شخصیتهای ملی و آزادیخواه محسوب میشد و در سالهای قبل از ملی شدن نفت، با دیکتاتوری رضا خانی و ایادی ودست نشاندگان امپریالیسم انگلیس نظیر سید ضیاءالدین طباطبائی، شدیداً به مبارزه پرداخته بود، در رأس مبارزات پر شکوه مردم، قرار گرفت.

در آن روزها، هزاران تن از کارگران، عضو حزب توده ایران بودند. حزب توده که شورای متحده کارگران به آن وابسته بود، توجه بسیاری از کارگران و روشنفکران کشور را بخود جلب کرده و به عامل قابل ملاحظه ای در صحنه سیاسی ایران، مبدل شده بود. اما این حزب، بهیچوجه حزبی پیگیرو انقلابی نبود و از سیاستی سازشکارانه، پیروی میکرد. حزب توده، طرفدارمبارزه پارلمانتاریستی بود و راه انقلاب قهرآمیز و بر چیدن قهری بساط زور و قلدری امپریالیسم و سگهای زنجیریش را، قبول نداشت.

این حزب، در سال ۱۳۲۵، در بحبوحه اوجگیری مبارزات دمکراتیک خلقهای بپاخاسته آذربایجان و کردستان، در دوران پر حوادثی که حکومتهای ملی، تحت رهبری پیشه وری و قاضی محمد، در این دو منطقه حساس، مستقر گردیده و جنبش اعتراضی و اعتصابی کارگران نفت درجنوب کشور، ضربه های محکمی بر پیکر ارتجاع هار ایران، مینواخت، بجای یاری رساندن به جنبشهای دمکراتیک خلقهای آذربایجان و کردستان، پشتیبانی از مبارزات پر شور کارگران نفت و گسترش دامنه مبارزات حق طلبانه توده های زحمتکش به سرتا سر کشور، به کار اعتصاب شکنی پرداخته و به قوام، نخست وزیر وقت، این پیر کفتار ارتجاع، در سرکوب پیکار عظیم کارگران، یاری رسانید.

رهبری حزب توده که در گذشته نزدیک، چنین فرصت طلبانه به مسائل سیاسی مهم کشور برخورد کرده بود، در جریان مبارزات پر شکوه توده های بپاخاسته علیه شرکت غارتگر نفت انگلیس و ایران وبمنظورملی کردن صنایع نفت در سرتا سر کشور، سیاستی بس نادرست و غیر اصولی اتخاذ کرد. حزب توده، بجای حرکت در پیشاپیش جنبش ضد استعماری توده ها، نابخردانه، باخلالگری و خرابکاری در این پیکار ترقیخواهانه، پرداخت. رهبری این حزب، آشکارا با امر ملی کردن صنایع نفت مخالفت ورزیده و بجای کوشش در راه بسیج توده ها در مبارزه علیه سلطه سیاسی و اقتصادی امپریالیسم انگلیس در ایران، ملی شدن نفت را کاری نادرست و غیر عملی، ارزیابی کرد!

« بسوی آینده» نشریه رسمی حزب توده، در تاریخ ۵/۹/۲۹، در رابطه با مساله ملی کردن صنایع نفت در سر تا سر کشور که خواست مردم بپا خاسته ایران بود، چنین نوشت:«استیفای حقوق ایران از شرکت نفت انگلیس در شرایط فعلی امری است که قابل تحقق نیست.» «مردم» نشریه دیگر حزب توده، اضافه کرد:«اصولا چگونه میتوان صنعتی را که در دست امپریالیسم باشد، ملی کرد؟» (نشریه مردم ۶/۱۰/۲۹ ) «بسوی آینده»، دکتر مصدق را که در آنروزها مجدانه در راه ملی کردن صنایع نفت میکوشید و در سمت رئیس کمیسیون نفت مجلس که در ۳۰ خرداد ۱۳۲۹ تشکیل شده بود، در حال مبارزه با امپریالیسم غارتگر انگلیس بود، مورد حمله قرار داده و در شماره ۳/۸/۱۳۲۹ خود، چنین اظهار نظر کرد:« عوامفریبان آخرین تیر ترکش استعمارند و دکتر مصدق نماینده آنهاست. »

همین نشریه یکماه بعد، دکترمصدق و جبهه ملی را شدیداً بباد حمله گرفته و چنین نوشت:« مردم بخوبی میدانند که جبهه ملی، چه معجونی است و چگونه دست استعمار برای فریب توده های ملت ایران، آنرا بوجود آورده است. مردم، هیچوقت فراموش نمیکنند که پیشوای این جبهه، پیر مرد مکاری که نیم قرن است باغفال و فریب خلق مشغول است، در عمر دراز خود چه شعبده های رنگارنگی به قالب زده است». ( بسوی آینده ۷/۹/۲۹) رهبران فرصت طلب حزب توده که در مخالفت با امر ملی کردن صنایع نفت چنین دغل کارانه دکتر مصدق را میکوبیدند، همان کسانی بودند که در سال ۱۳۲۲، وقتی مصدق با اعتبار نامه سید ضیاء الدین طباطبائی جاسوس معروف انگلستان و عامل کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، در مجلس ۱۴ بشدت مخالفت کرد، در مورد وی چنین نوشتند:« همینکه نوبت باعتبار نامه دشمن بزرگ مشروطیت ایران رسید، ناگهان این وضع عادی برهم خورد و صدای دست زدن یکی از بزرگترین عناصرملی ایران، آقای دکتر مصدق وکیل اول تهران بمثابه یک ضربت قاطع بر پیکر ارتجاع خفه کننده استقلال و آزادی ملت ایران، تلقی شد. دکتر مصدق یکی از رجال سیاسی وطن پرست و ملی ایران است که در آغاز تغییر سلطنت و ایجاد رژیم منحوس ۲۰ ساله، دلیرانه مخالفت کرد و از حبس و تبعید نهراسید. . . . » (رهبر شماره ۲۳۹ مورخه ۱۵/۱۲/۲۲ )

رهبران سازشکار حزب توده، در دوران حکومت ملی مصدق نیز از حمله به او دست برنداشته و دکتر مصدق راکه بمثابه نماینده بورژوازی ملی با امپریالیسم انگلیس مبارزه میکرد، شخصیتی ملی و آزادیخواه بود و بهیچوجه با امپریالیسم غدار آمریکا تبانی نداشت، آشکارا نوکر آمریکا نامیدند. « بسوی آینده» در شماره ۳۳۱ مورخه ۹/۵/۱۳۳۰ خود چنین نوشت :« دولت دکتر مصدق کجا میرود؟ به جانب اطاعت کور کورانه از آمریکا، وگرنه چرا مملکت را به آمریکا میفروشد». همین نشریه در شماره ۳۲۷ مورخ ۴/۵/۳۰ خود، دولت دکتر مصدق را به سازش با شرکت نفت جنوب متهم ساخته و او را نوکر آمریکا نامید! «دولت دکتر مصدق با پیروی محض از امپریالیسم آمریکا، راه خیانت و سازش با شرکت نفت جنوب را در پیش گرفته است.» طبیعی است حزبی که چنین نابخردانه و فرصت طلبانه با دکتر مصدق که در آن روزها با سلطه استعماری بریتانیا در ایران مبارزه کرده و کوششها وفعالیتهایش سمت و سوی ترقیخواهانه داشت، برخورد میکرد و آشکارا به تخطئه مبارزات مردم در جهت ملی ساختن صنایع نفت پرداخته بود، نه میتوانست به این پیکار عظیم ضد امپریالیستی خلق رهبری داده و به آن جهت دهد و نه قادر بود به کسانی که بنحوی از انحاء در این راه کوشش میکردند، کمک ویاری لازم را برساند. مخالفت و عناد رهبران حزب توده با دکتر مصدق و جبهه ملی در دوران ملی کردن صنایع نفت، لطمات مهلکی برپیکر مبارزات دمکراتیک و ضد امپریالیستی توده های زحمتکش ایران زده و کار دربار و امپریالیستهای ددمنش آمریکا و انگلیس را در امر سرنگون ساختن حکومت ملی مصدق در ۲۸ مرداد۱۳۳۲، آسانتر ساخت.

پیکار عظیمی که در سال ۱۳۲۸، علیه شرکت غاصب نفت انگلیس و ایران و در راه طرد نفوذ اقتصادی وسیاسی امپریالیسم انگلیس از کشور، شروع شده بود، در آغاز سال ۱۳۲۹، حدت وشدت بیشتری یافت. دولت دست نشانده ساعد مراغه ای جهت مبارزه با پیکارضد امپریالیستی مردم و بمنظور حفظ منافع بریتانیا در ایران، در تیر ماه ۱۳۲۸، قرارداد الحاقی گس – گلشائیان را تقدیم مجلس نمود. این قرارداد، قراردادی استعماری و اسارت آوربود که هدفی جز تامین منافع امپریالیسم انگلیس را دنبال نمیکرد. این قدرت آزمند استعماری، در شرایط حساس سالهای پس از پایان جنگ جهانی دوم، در حالیکه از یک طرف، مبارزات حق طلبانه خلقهای تحت ستم علیه امپریالیستهای خون آشام، شدت یافته و از طرف دیگر، امپریالیسم تازه نفس آمریکا، در راه کسب مناطق نفوذ در خاور میانه کوشش بعمل میآورد، سخت به اندیشه حفظ منافع خود در نقاط مختلف جهان و از آنجمله در ایران افتاده و در این راه از هیچ تلاشی، فرو گزاری نمیکرد.

قرارداد الحاقی گس – گلشائیان، بر پایه قرارداد نفت در ۱۹۳۳، تنظیم گردیده بود. قرارداد نفت ۱۹۳۳، در دوران حگومت رضا شاه، در شرایط وجود دیکتاتوری و خفقان، بر ایران تحمیل شده، قراردادی بضرر منافع خلقهای اینکشور و به سود امپریالیسم انگلستان بود و بمدت ۶۰سال، منابع نفتی ایران را در بست در اختیار شرکت نفت ایران و انگلیس، میگذاشت. با تمام کوششی که از جانب دولت دست نشانده ساعد در زمینه تصویب لایحه الحاقی نفت در مجلس ۱۵ بعمل آمد، بخاطر مخالفتهائی که از جانب برخی از نمایندگان مجلس، با این قرارداد ابراز شد و تحت تاثیر افکار عمومی که سخت علیه اجحافات و تعدیات شرکت غاصب نفت ایران و انگلیس و دخالت های این شرکت در امور داخلی ایران، برانگیخته شده بود، این امر صورت تحقق بخود نگرفت.

در آغاز سال۱۳۲۹، منصورالملک، از نوکران مارک دار انگلستان که جهت پیشبرد مقاصد اربابان خود و به تصویب رساندن قرارداد الحاقی نفت، به سمت نخست وزیری برگزیده شده بود، مجدداً لایحه مزبور را تقدیم مجلس کرد. نمایندگان جبهه ملی در مجلس، با این قرارداد، شدیداً مخالفت ورزیده و در سطح وسیعی به افشای اعمال زشت و ناهنجارانگلستان در ایران، دست زدند. جبهه ملی در آبان ماه۱۳۲۸، تحت رهبری دکتر مصدق بوجود آمده و مخالفت با قرارداد الحاقی نفت را در مرکز فعالیتهای خود قرارداده بود. منصورالملک از کوششهای ضد ملی خود، حاصلی ندیده و مجبور به استعفا گردید. در روزهای آخر عمر حکومت منصور، کمیسیونی بنام «کمیسیون نفت» مرکب از نمایندگان مجلس تشکیل گردید تا قرارداد الحاقی گس – گلشائیان را مورد بررسی قرارداده، گزارش خود را به مجلس تسلیم کند. تاریخ تشکیل کمیسیون نفت ۳۰ خرداد ۱۳۲۹ بود.

به محض استعفای علی منصور، سپهبد رزم آرا، روز پنجم تیر ماه، به سمت نخست وزیری انتحاب گردید. امپریالیسم انگلیس که نتوانسته بود بدست منصورالملک، بمقاصد شوم استعماری خود که مغایرت کامل با منافع خلقهای ایران داشت، برسد، این بار به رزم آرا، متوسل شده، کوشید بدست این عنصر ارتجاعی، منافع حیاتی خود را از خطر تعرض توده های بپاخاسته، حفظ کند. سپهبد رزم آرا، از نخستین روز زمامداری خود، علنا از منافع دولت انگلستان دفاع بعمل آورده، خود را طرفدار پر و پا قرص قرارداد الحاقی نفت، نشان داد. وی با امر ملی شدن صنعت نفت به مخالفت آشکار پرداخته، با جانبداری بی پرده خود از شرکت نفت غاصب، خشم و تنفر مردم را متوجه خود ساخت.

دکتر مصدق که پس از تشکیل کمیسیون مخصوص نفت، به ریاست آن انتخاب شده بود، در مهر ماه ۱۳۲۹، در حالیکه مبارزات مردم تحت ستم ایران علیه شرکت نفت و در جهت ملی کردن صنایع نفت، هر روز اوج بیشتری میگرفت، رسما اعلام کرد که « قرارداد دارسی و قرارداد ۱۹۳۳، همچنین قرارداد الحاقی را برسمیت نمیتواند بشناسد و این نوع اوراق بی ارزش، نخواهد توانست وسیله غصب حقوق مردم باشد.» روز ۱۴ آذر، نمایندگان جبهه ملی، دست باقدامی تاریخی زده، پیشنهادی مبنی بر ملی شدن صنایع نفت در سرتاسر کشور که بمعنی رد قرارداد الحاقی نفت نیز بود، تقدیم کمیسیون نفت مجلس کردند. « بنام سعادت ملت ایران و بمنظور کمک به تامین صلح جهانی، امضاء کنندگان ذیل، پیشنهاد مینمائیم که صنعت نفت ایران، در تمام کشور، بدون استثناء، ملی اعلام شود. یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره برداری در دست دولت، قرار گیرد». زیر این پیشنهاد را دکتر مصدق، دکتر شایگان و سه تن دیگر از نمایندگان جبهه ملی، امضاء کرده بودند. کمیسیون نفت، تحت تاثیر افکار عمومی و در نتیجه کوشش و پافشاری دکتر مصدق و یارانش، در آذر ماه ۱۳۲۹، قرارداد الحاقی گس – گلشائیان را رد کرد. «کمیسیون نفت که طبق تصمیم ۳۰/۳/۲۹مجلس شورای ملی، تشکیل شده بود پس از مذاکرات و مطالعات، باین نتیجه رسید که قرارداد الحاقی ساعد – گس کافی برای استیفای حقوق ایران نیست. لذا مخالفت خود را با آن اظهار میدارد. »

گزارش کمیسیون نفت مبنی بر رد قرارداد الحاقی نفت، روز ۱۹ آذر تقدیم مجلس شورای ملی گردید. این، یک پیروزی بزرگ در امر مبارزه با امپریالیسم انگلستان و شرکت غارتگر نفت بود. انتشار خبر رد لایحه الحاقی نفت، سبب وجد و سرور عمومی شده، نوکران و جیره خواران امپریالیسم انگلیس را که در دربار و مجلس شورای ملی و سنا، ماوا گزیده بودند، دچار اندوه و نگرانی ساخت. مجلس شورای ملی، در شرایط فشار عمومی و غلیان شور و احساسات ضد امپریالیستی، مجبور به تصویب گزارش کمیسیون نفت در زمینه رد قرارداد الحاقی، گردید.

در حالیکه مبارزات توفانزای خلقهای بپا خاسته ایران علیه سلطه جابرانه امپریالیسم انگلیس، هر روز اوج بیشتری بخود میگرفت، رزم آرا، از تلاش مذبوحانه در جهت حفظ منافع اربابان خود باز نایستاده و لجوجانه با امر ملی شدن نفت و خلع ید از شرکت غاصب، مخالفت میورزید. وی، توده های بپا خاسته را تحقیر کرده و بیشرمانه اظهار میداشت، « ملتی که شایستگی لولهنگ ساختن را ندارد چگونه میتواند نفت خود را ملی کند؟» روز ۱۶ اسفند، رزم آرا توسط خلیل طهماسبی، ترور شد. فردای قتل رزم آرا، «کمیسیون نفت» باتفاق آراء، اصل ملی شدن صنایع نفت را تصویب کرد. این قانون در ۲۴ اسفند، بتصویب مجلس شورا و د ر ۲۹ اسفند به تصویب مجلس سنا رسید و باین ترتیب صنعت نفت در سرتاسر کشور، ملی اعلام شد.

پس از ترور رزم آرا، حسین علا از نوکران قدیمی انگلیس، سمت نخست وزیری را بعهده گرفت. ارتجاع ایران و اربابان امپریالیستش، با سر کار آوردن علا، این هدف شوم را دنبال میکردند که با توسل به حیله و تزویر، از حرارت و اشتیاق روز افزون توده های بپا خاسته در امر ملی کردن صنایع نفت کاسته و این جنبش اصیل مردمی را از بثمر رسیدن و توفیق در ریشه کن ساختن نفوذ استعماری بریتانیا از ایران، مانع شوند. علا که بدون تمایل و اظهار نظر مجلس شورای ملی و با اقدام مستقیم شاه، به نخست وزیری برگزیده شده بود، بمثابه آلت دست انگلستان و دربار پهلوی، وارد عمل شده و جهت پیشبرد مقاصد بیگانگان، در عین تظاهر به «میهن پرستی» و «طرفداری» از امر ملی شدن صنایع نفت، متوسل به ترور و خفقان گردید و در تهران و مناطق نفت خیز جنوب، اعلام حکومت نظامی کرد. اما این تهدیدات و تمهیدات ارتجاعی هیات حاکمه، کوچکترین خللی در عزم راسخ مردم، در پیشبرد امر مبارزه با استعمار انگلیس بوجود نیاورده، قادر به خاموش ساختن آتش پیکار بی امان خلق، نگردید.

اینجا لازم است متذکر شویم که دربار پهلوی، بمثابه پایگاه اصلی استعمار در ایران، از نخستین روزهای آغاز مبارزه علیه شرکت غاصب، با امر اعاده حقوق توده های محروم و زحمتکش ایران از امپریالیسم انگلیس و طرد نفوذ سیاسی و اقتصادی این قدرت درنده خوی استعماری از ایران، شدیداً به مخالفت پرداخته و بمرکز توطئه علیه جنبش ضد امپریالیستی و دمکراتیک خلقهای ایران، مبدل گردید. در شرایطی که خواست حق طلبانه ملی شدن صنایع نفت، به خواست عمومی تبدیل یافته و جنبش عظیم ضد استعماری هر روز اوج و اعتلای بیشتری می یافت، در بار پهلوی، پنهان و آشکاربه اخلالگری و سنگ اندازی در امر ملی کردن صنعت نفت پرداخته و با دست زدن به هر دسیسه ای می کوشید استعمارگران انگلیسی را از چنگ مبارزه سهمگین توده های بپا خاسته ایران، نجات دهد.

درنخستین روزهای سال تاریخی ۱۳۳۰، امپریالیسم انگلیس و هیات حاکمه دست نشانده، انواع توطئه ها را جهت خنثی ساختن جنبش ضد امپریالیستی مردم مبارز ایران، طرح ریزی کرده و بمنظور در زنجیر نگهداشتن توده های ستمدیده و محرومی که دلیرانه بپاخاسته و سلطه جابرانه استعمارگران را به مبارزه طلبیده بودند، از هیچ کوششی فروگزاری نمیکردند. اما حوادث، همچون تند باد شدیدی، حیل و دسایس آنها را نقش بر آب ساخته و توطئه های ننگین دشمنان آزادی و سعادت خلقهای ایران را یکی پس از دیگری، خنثی می نمود. در ۲۶ فروردین ۱۳۳۰، کمیسیون نفت مجلس شورای ملی، تحت ریاست دکتر مصدق، کمیسیونی فرعی مرکب از ۷ نفر تعیین کرده و به آنها ماموریت داد طرح اجرای قانون ملی شدن صنایع نفت را در سرتاسر کشور تنظیم و به مجلس ارائه دهند. کمیسیون نفت با تمام کارشکنیها و خرابکاریهای عمال استعمار، در پنجم اردیبهشت، طرح ۹ ماده ای خلع ید از شرکت غاصب نفت را تصویب کرد. درچنین شرایط نامساعد برای امپریالسم انگلیس و ارتجاع ایران، علا در ۶ اردیبهشت مجبور شد از مقام نخست وزیری استعفا بدهد. روز۷ اردیبهشت، مجلس شورای ملی در شرایط تشدید فوق العاده شور و غلیان عمومی، به نخست وزیری دکتر مصدق، رأی موافق داد. دکتر مصدق قبول شغل نخست وزیری را مشروط بتصویب لایحه ۹ ماده ای خلع ید کرده و در این مورد اصرار ورزید. لایحه مزبور در هفتم اردیبهشت، در مجلس شورا بتصویب رسیده و بدین ترتیب گام مهمی در راه استیفای حقوق مردم ایران از شرکت غاصب نفت، برداشته شد. دکتر مصدق برنامه دولت ملی خود را ۱- اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور بر طبق قانون اجرای اصل ملی شدن مصوب ۹ اردیبهشت ۱۳۳۰ و تخصیص عواید حاصله از آن به تقویت بنیه اقتصادی کشور وایجاد موجبات رفاه و آسایش عمومی. ۲- اصلاح قانون انتخابات مجلس شورای ملی و شهرداریها، قرار داد.

انتخاب دکتر مصدق به مقام نخست وزیری، فاجعه بزرگی برای استعمار انگلیس بود. این قدرت غارتگر استعماری، از همان ابتدای شروع بکار دولت مصدق، علیه حکومت ملی وی به توطئه گری پرداخته و جهت خنثی ساختن پیکار رهائیبخش خلقهای ایران در راه کسب آزادی، انواع تاکتیکهای محیلانه، بکار برد. دولت انگلستان، پس از اعتراض شدید به دولت ایران در زمینه نقض قرارداد ۱۹۳۳ وملی کردن صنایع نفت و نتیجه نگرفتن از این تشبثات، دراوایل خرداد ۱۳۳۰، به دادگاه داوری لاهه علیه ایران شکایت کرد و این اقدام خود را به اطلاع دولت مصدق رساند. دکتر مصدق وقعی باین تمهید استعماری نگذاشته و صلاحیت دیوان لاهه را جهت رسیدگی بشکایت شرکت غاصب نفت علیه ایران، رد کرد. در ۲۰ خرداد، هیاتی انگلیسی به ریاست جاکسون، جهت مذاکره با دولت مصدق، وارد ایران شد. اما دکتر مصدق با نظریات و پیشنهادات این هیات موافقت نکرد و مذاکرات به نتیجه نرسید. روز ۲۹ خرداد، دستور اجرای قانون خلع ید ازجانب دکتر مصدق، صادر گردید. در قسمتی از پیام تاریخی مصدق در رابطه با امر اجرای قانون خلع ید از شرکت غاصب نفت، چنین آمده بود: «از روز اول زمامداری، تمام سعی ومجاهدت این جانب به حل مسالمت آمیز قضیه نفت معطوف گردید و درتمام مکاتبات و مذاکرات با نمایندگان و وابستگان کمپانی سابق، مکرر تذکر دادم که اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت برای اینست که ملت ایران از یک طرف بندهای سیاسی را از گردن خود بردارد و از طرف دیگر به فقر و بدبختی غلبه کند. آنچه توانستیم تسهیلات فراهم آوردیم و طرق حل مشکلات را پیش بینی کردیم و دست خریداران سابق نفت را برای خرید آن باز گذاشتیم و موافقت کردیم آنان همچنان گردش چرخ صنایع مملکت خویش را با نفت خوزستان تامین کنند. ولی ناچار بودیم قانون را اجرا کنیم. شرکت سابق در جواب اخطار خلع ید که از طرف دولت ایران ابلاغ شد، اظهار داشت که پیشنهادهائی در زمینه قانون ملی شدن صنعت نفت دارد و نمایندگان خود را برای بیان مطلب به تهران اعزام میدارد. دولت شاهنشاهی با حسن نیت کامل، ورود آن هیات و حتی تمدیدی را که خواسته بودند، پذیرفت. ولی دیشب پس از آنکه پرده از روی پیشنهادهای آنها برداشته شد، معلوم گردید که زبان ما را نخواسته اند بفهمند. من مکرر چه در مجلس و چه در یادداشتها و بیانیه ها و مصاحبه ها اعلام کرده بودم که بهیچوجه در اجرای قانون که مظهر آرزو و اراده ملت ایران است، نمیتوانم قصور و مسامحه بکار برم. گویا نمایندگان شرکت، این حقیقت را ندیده گرفته اند و راه ادامه مذاکرات را بر ما بستند. بنابراین، برای اینکه اجرای قانون ادامه پیدا کند و تاخیر و وقفه ای در کار روی ندهد، صبح امروز با تصویب کمیسیون مختلط و هیات دولت، تصمیمات لازمه اتخاذ شد. دستور دادم عملیات اجرائی ادامه داده شود. اکنون بشما هموطنان عزیز که در تهران و ولایات پراکنده اید، این پیام مخلصانه و صمیمانه را میفرستم واز تقویت وحمایتی که در همه حال از دولت، برای اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت نموده و مینمائید، قبلا تشکر میکنم و تمنی دارم با آرامش و دور اندیشی بیشتری که شایان و شایسته ملت تاریخی ایران است مراقب اوضاع باشید و صف آهنین وحدت و یگانگی خود را حفظ کنید و نگذارید عوامل و ایادی حریف کهنه کار بر قدرت روحی و نیروی ایمان شما هجوم آورد. شرکت سابق میخواست بدون توجه به حق مسلم حاکمیت ملی و قانون مصوب مجلسین، ما را با دادن چند میلیون لیره علی الحساب گرم مذاکرات دور و دراز نگاه دارد. غافل از اینکه من اطمینان دارم فرد فرد شما بادیه و کاسه ای را که در خانه دارید، حاضرید همه را در راه نجات وطن در اختیار حکومت خدمتگزار خود بگذارید و گلیم زیر پای خویش را در گذرها به فروش برسانید. . . . . »

با به مورد اجرا گذاشته شدن قانون خلع ید، قدم مثبتی در راه طرد نفوذ استعماری بیگانگان از ایران برداشته شد ه، ضربه محکمی بر پیکر نفوذ اقتصادی و سیاسی بریتانیا در ایران وارد گردید. این اقدام عظیم ضد استعماری، تحرکی چشمگیر به جنبش ملی خلقهای ایران بخشیده، آنها را در راه پیشبرد امر مبارزاتی، مصممتر ساخت. با اجرای قانون خلع ید، اداره صنایع نفت برای نخستین بار بدست خود مردم ایران افتاده و دست استعمار انگلیس از منابع سرشار نفتی ایران، کوتاه گردید. این امر، خلاف حرف رهبران حزب توده را ثابت کرد که درست چند ماه قبل از ملی شدن صنایع نفت فریاد میزدند، « اصولا چگونه میتوان صنعتی را که در دست امپریالیسم باشد، ملی کرد.» روز ۲۹ خرداد ۱۳۳۰، بمثابه روز خلع ید از شرکت سابق نفت، برای همیشه در تاریخ پر حوادث مبارزات ضدامپریالیستی و دمکراتیک خلقهای ایران ثبت گردیده و بیاد آورنده پیکار قهرمانانه توده های دلیر و بپاخاسته علیه سلطه شوم استعمار گران غارتگر، میباشد.

پس از خلع ید از شرکت غاصب نفت، از یک طرف مبارزات ضداستعماری مردم ایران جهت طرد نفوذ امپریالیسم از کشور اوج بیشتری گرفته، به عمق و دامنه این مبارزات بطور قابل ملاحظه ای افزوده شد و از طرف دیگر، امپریالیسم انگلیس با تکیه به دربار پهلوی، این کانون دسیسه و فساد، به طرح ریزی توطئه های ننگین بیشتری جهت بشکست کشاندن جنبش ملی خلقهای بپاخاسته ایران، مبادرت ورزید.

امپریالیسم آمریکا، در آغاز جنبش توده های ستمدیده ایران علیه امپریالیسم انگلیس و شرکت غاصب نفت، خود را « دلسوز» مردم نشان داده، در راه بسط و توسعه نفوذ اقتصادی، نظامی و سیاسی خود در ایران، سخت مشغول کوشش و تقلا بود. تمام هم و تلاش امپریالیسم تازه نفس آمریکا، این بود که از ضعف نسبی امپریالیسم انگلیس در سالهای پس از پایان جنگ جهانی دوم استفاده کرده و بامپریالیسم غالب در ایران مبدل گردد. بهمین جهت نیز، از آغاز نهضت ملی شدن صنایع نفت، امپریالیسم آمریکا علاقه بیشتری در زمینه مسائل سیاسی ایران از خود نشان داده و از هر فرصتی برای پیشبرد مقاصد آزمندانه خود بمنظور بزنجیر کشیدن ساکنین این کشور، استفاده میکرد. امپریالیسم انگلیس نیز برای بیرون آمدن از مخمصه و رها ساختن گریبان خود از چنگ پیکار دلیرانه خلقهای ایران و حفظ نفوذ و اعتبار سیاسی خود در خاورمیانه، به امپریالیسم آمریکا متوسل گردیده و میکوشید در تبانی و همکاری با این قدرت تجاوزگر استعماری، جنبش ضد امپریالیستی مردم ایران را با شکست، مواجه سازد و حکومت مصدق را به تسلیم و سازش وادارد.

در ۲۳ تیر ماه ۱۳۲۰، اورل هاریمن، نماینده ویژه ترومن، رئیس جمهور آمریکا، جهت مذاکره با دولت مصدق، وارد ایران گردید. در همان روز، حوادث خونینی در تهران بوقوع پیوست. در نتیجه یورش قوای انتظامی – که بدستور مستقیم دربار پهلوی عمل میکرد- بتظاهراتی که در مخالفت با مسافرت هاریمن برگزار شده بود، گروهی از شرکت کنندگان دراین اجتماع، کشته وزخمی شدند. بدنبال هاریمن، استوکس مهردار سلطنتی انگلستان وارد ایران شده و پیشنهاداتی جهت « حل» مساله نفت، تسلیم دولت مصدق کرد. مذاکره استوکس و مقامات دولتی ایران به نتیجه نرسید و نقشه امپریالیسم انگلیس در پیشبرد مقاصد شوم خود و به تسلیم واداشتن حکومت مصدق، عقیم ماند. مقاومت مصدق در مقابل توقعات بیجا و پیشنهادات غیر اصولی نمایندگان اعزامی امپریالیستهای انگلیسی و آمریکائی، بر خشم و غضب این دشمنان آزادی و سعادت خلقهای محروم و تحت ستم افزوده و آنها را بر آن داشت که با تکیه بر عمال پلید داخلی خود، علیه نهضت ملی، مشترکا وارد عمل شوند.

در شرایطی که توطئه های امپریالیستهای آمریکا و انگلیس علیه حکومت ملی، هر روز شکل حادتری بخود میگرفت و مصدق در مجلسین شورا و سنا از جانب ایادی استعمار انگلیس، در معرض سخت ترین حمله ها قرار داشت، رهبری حزب توده بر مخالفت خود با مصدق افزوده واو را رسماً « دلال نفت » نامید. « مردم » نشریه رسمی حزب توده، در آنروزها با دشمنان نهضت ملی، هم آوازه شده و در رابطه با مصدق، چنین مینوشت :« اکنون برای مردم مراقب و با هوش ایران کاملاً واضح و آشکار است که دولت مصدق مساله نفت را میخواهد بسود امپریالیسم، پایان دهد و با نام ظاهر فریب ملی شدن، نفوذ استعماری را در منابع نفتی ایران پا برجا نگاه دارد. مصدق نقش دلال نفت را بازی میکند. . . . . . . دکتر مصدق علناً بمنافع ملت ما خیانت میورزد و برای پا برجا نگاه داشتن نفوذهای ارتجاعی و امپریالیستی به ملت ما از پشت خنجر میزند. » ( مردم ارگان مرکزی حزب توده، شماره مورخ ۱۹/۵/۳۰)

در این میان، سیر حوادث بسرعت خود افزوده و جنبش عظیم ضد استعماری خلقهای ایران، هر روز دامنه وسیعتری بخود میگرفت. دولت انگلیس که نتوانسته بود از طریق مذاکره و تطمیع، مصدق را بسازش وا دارد، کوشید با دست زدن به اعمال تهدید آمیز و بوسیله زور وقلدری، حکومت وی را به تسلیم مجبور سازد. در شهریور ۱۳۳۰، دولت انگلیس اعلام داشت هیچ کس حق خرید نفت از دولت ایران را ندارد. بدنبال این اقدام تهدید آمیز بریتانیا، در مهر ماه همان سال، دکتر مصدق دستور داد کارشناسان انگلیسی، ایران را ترک کنند. انگلستان از دولت مصدق به شورای امنیت شکایت برده، کوشید در انظار جهانیان، خود را مظلوم و محق قلمداد کند. دکتر مصدق در مهر ماه، به آمریکا مسافرت کرده، در اجلاسیه شورای امنیت طی نطق مهمی، از اقدام مردم ایران در زمینه ملی ساختن صنایع نفت دفاع بعمل آورد و از روی جنایات استعمار انگلیس در ایران، پرده برداشت.

در ماههای بعد، امپریالیستهای آمریکائی و انگلیسی که متحداً علیه جنبش ملی خلقهای ایران وارد عمل شده بودند، فشار اقتصادی بر ایران را سخت تر کردند و کوشیدند از این طریق، حکومت مصدق را از پای در آورند. مصدق در آذرماه۱۳۳۰، جهت مواجه با فشارهای اقتصادی به قرضه ملی متوسل شده و از مردم خواست با خرید اوراق قرضه ملی و حمایت اقتصادی از دولت، توطئه های امپریالیستها را در به زانو در آوردن خلقهای بپا خاسته ایران، نقش بر آب سازند و از اینطریق رشد و بلوغ سیاسی خود را نشان دهند. طبقات متوسط و تهیدست جامعه، از ابتکار قرضه ملی استقبال کرده ودر این زمینه به حکومت ملی کمک رساندند. اما اقشار مرفه جامعه، از خرید قرضه ملی سرباز زدند. آنها موفقیت حکومت ملی مصدق را در امر التیام بخشیدن به وضع اقتصادی کشور، به سود خود نمیدیدند. رهبری حزب توده نیز نه تنها از امر قرضه ملی استقبال نکرد، بلکه با اصرار در سیاست چپ روانه و نادرست خود نسبت به حکومت ملی مصدق، قرضه ملی را تحریم کرد. « بسوی آینده» ارگان حزب توده، در تاریخ ۸/۱۰/۳۰، در رابطه با اقدام دولت، در زمینه قرضه ملی چنین نوشت :« نقشه استقراض دویست میلیون تومان از راه فروش اوراق قرضه ملی بهیچوجه به خاطر رفع بحران مالی خزانه طرح نگشته، بلکه اقدامی عوامفریبانه و صرفا بمنظور فقیرنشان دادن موجودی خزانه بوده است تا بدینوسیله دریافت وام از آمریکا و قبول پیشنهادات اسارت آور آنرا لازم و ضروری شناساند و از اینراه بر تلاشهای خود در جهت نفع امپریالیسم آمریکا پرده بکشد. »

در دیماه، ۱۳۳۰ به دنبال وخامت هرچه بیشتر روابط ایران و انگلیس، دولت مصدق از انگلستان خواست کنسولگریهای خود را در ایران تعطیل کند. چند روز بعد، دولت انگلستان سفیر خود را از ایران فراخواند. در اوایل خرداد۱۳۳۱، دکتر مصدق بمنظور دفاع از حقوق حقه ایران و رد دعاوی دولت بریتانیا، به لاهه رفت و طی نطق مبسوطی در دادگاه لاهه، ستمگریها و تعدیات امپریالیسم انگلیس را در ایران فاش و برملاء ساخت.

در ۲۵ تیرماه، دکتر مصدق بر سر اختلاف با شاه در مورد تعیین وزیر جنگ، از مقام نخست وزیری استعفا داد. مصدق که از نقش خائنانه شاه و دربار پهلوی در امر ملی شدن صنایع نفت مطلع بود، با تکیه بقانون اساسی، از شاه میخواست از دخالت در امور کشور، خودداری ورزیده و مطابق اصول مشروطه عمل کند. مصدق بمثابه نماینده بورژوازی ملی، در برخورد بمقام سلطنت، سیاست مدارا و مماشات را دنبال میکرد. این امر سبب میشد که دربار پهلوی همچنان به توطئه های خود علیه نهضت ملی توده های بپاخاسته ادامه داده و علیه حکومت ملی، از طرف امپریالیستهای آمریکا و انگلیس، مورد بهره برداری قرار گیرد. مصدق، از یک طرف، بمثابه عنصری آزادیخواه و ضد امپریالیست، با اقدامات ضد ملی شاه و درباربمخالفت پرداخته و با تشبثات ارتجاعی خاندان پهلوی مبارزه میکرد و از طرف دیگر، بعلت پایبند بودن باصول پارلمانی و مشروطه و داشتن عقاید لیبرالی، علیه دربار پهلوی، باقدامات جدی متوسل نمیشد. این تضاد ودو گانگی در حکومت مصدق، قدرتهای استعماری و دربار پهلوی را در اقدامات خرابکارانه بمنظور برانداختن حکومت ملی، جری تر میساخت.

در اواخر تیر ماه ۱۳۳۱، شاه در مقابل خواست مصدق در زمینه حق نخست وزیر در تعیین وزیر جنگ، سخت ایستاده و کوشید کنترل ارتش را که ماهیتی عمیقاً ارتجاعی داشت، برای اجرای توطئه های آتی، همچنان در دست خود داشته باشد. پس از استعفای مصدق از نخست وزیری، در ۲۶ تیرماه، قوام السلطنه، قره نوکر استعمار و قاتل کلنل محمد تقی خان پسیان، از طرف شاه به نخست وزیری انتخاب شد. قوام کوشید با توسل به قلدر منشی و دیکتاتوری، در مقابل مبارزات شکوفان خلقهای ایران سد و مانع ایجاد کند. وی، طی بیانه تند و مستبدانه ای، مردم را بسکوت و آرامش دعوت کرده، آنها را به اطاعت محض ازفرامین و دستورات دولت، فرا خواند. در بخشی از این بیانه کذائی چنین آمده بود:« وای بحال کسانی که در اقدامات مصلحانه من اخلال نمایند و در راهی که در پیش دارم مانع بتراشند یا نظم عمومی را برهم بزنند. اینگونه آشوبگران، با شدیدترین عکس العمل از طرف من روبرو خواهند شد و چنانکه در گذشته نشان داده ام بدون ملاحظه از احدی و بدون توجه بمقام و موقعیت مخالفین، کیفر اعمالشان را در کنارشان میگذارم. حتی ممکنست تا جائی بروم که با تصویب اکثریت پارلمان، دست به تشکیل محاکم انقلابی زده، روزی صدها تبهکار را از هر طبقه بموجب حکم خشک و بی شفقت قانون، قرین تیره روزی سازم. بعموم اخطار میکنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواهی حکومت فرا رسیده است. کشتیبان را سیاستی دگر آمد. تهران ۲۷ تیر، ۱۳۳۱ رئیس الوزرا قوام السلطنه. »

از همان نخستین لحظه های استعفای مصدق و سرکار آمدن حکومت سرسپرده قوام، پیکار پرشور و عصیان عظیم توده های بپاخاسته و مبارز، علیه حکومت پوشالی وی، شروع شد. نمایندگان جبهه ملی در مجلس ۱۷، اعلامیه ای داده، مردم را بمقاومت در مقابل قوام فرا خواندند. بمنظورسرکوب مبارزات دلیرانه خلق، بدستور شاه و قوام، تانکها و زره پوشها به خیابانها آمده ونیروهای مسلح آماده سرکوب پیکار توده ها شدند. زد وخورد بین نیروهای انتظامی و توده های مبارز، از ۲۶ تیرماه شروع شد. در تهران و شهرستانها همه جا مردم دست به قیام و اعتراض زده، در تلگرافخانه ها متحصن شده و دشمنی و خصومت شدید خود را با حکومت قوام بطرق مختلف آشکار ساختند. تهران، تبریز، آبادان، اصفهان، کرمانشاه ودیگر شهرهای مهم کشور، به مراکز عمده مقاومت خلق در مقابل ارتجاع هار، مبدل شدند. روز ۲۹ تیر، اعتصاب عظیم کارگران کارخانه های مختلف در تهران، شروع شد. روز ۳۰ تیر، روز اوج مبارزات انقلابی توده ها و روز قیام عظیم وخونینی بود که هراس و وحشت به قلب دشمنان خلق انداخته، موجب استعفای حکومت چهار روزه قوام مزدور گردید.

در ۳۰ تیر ۱۳۳۱، دهها هزار تن از مردم مبارز تهران دست به تظاهرات پر دامنه ای علیه حکومت قوام زده و با از جان گذشتگی و رزمندگی در خور تحسین، دربار پهلوی و قوام دست نشانده را به مبارزه طلبیدند. تظاهرات که از دانشگاه شروع شده بود، بزودی سرتاسر تهران را فرا گرفت. مردم با مشتهای گره کرده و فریادهای مرگ بر قوام، زنده باد آزادی، پیروز باد ملت، مصدق پیروز است، به مقابله با قوام مزدور و ارتش ارتجاعی برخاسته و در پیکار خونین با دشمنان خلق، نهایت شهامت و پایداری نشان دادند. بدستور شاه و قوام، تانکها و زره پوشها در خیابانها به حرکت در آمده، مردم دلیر و از جان گذشته را مورد حمله وحشیانه قراردادند. در طول نبرد خونین بین خلق و ارتجاع، گروه کثیری از مبارزین کشته و زخمی شدند. بخشی از سربازان و افسران آزادیخواه، از فرامین و دستورات فرماندهان خود سر باز زده و به جمع تظاهر کنندگان پیوستند. اعتصاب کارگران، آن روز در تهران صورت همگانی بخود گرفته، دانشگاه، مدارس و بازار بحال تعطیل در آمده بود. پیکار و قیام پر شکوه خلق، هر لحظه اوج بیشتری یافته و لرزه بر اندام دشمنان کینه توز آزادی میافکند. در شهرستانها نیز همه جا مبارزه و عصیان انقلابی مردم بپاخاسته همچنان ادامه داشت. شاه و قوام که از شدت یافتن جنبش و قیام خونین خلق، سخت بهراس افتاده بودند، مجبور بعقب نشینی گردیده و قوام ناچار شد از مقام نخست وزیری استعفا دهد. با برافتادن حکومت قوام و سرکار آمدن مجدد حکومت ملی دکتر مصدق، پیروزی عظیمی نصیب مردم مبارز ایران شده و توطئه های امپریالیستهای خون آشام علیه جنبش عظیم ضد امپریالیستی خلقهای ایران، با شکست مواجه شد.

در روزهای پس از پیروزی قیام توده ای ۳۰ تیر و سرکار آمدن مجدد حکومت ملی مصدق، این حکومت، در مبارزه با دربار پهلوی و مجازات و تعقیب قوام خائن و دیگر عناصر مزدور که در کشتار بیرحمانه مردم در ۳۰ تیر، مستقیما دست داشتند، پیگیری و سرسختی لازم، از خود نشان نداد. در شرایطی که موقعیت شاه و دربار پهلوی سخت متزلزل شده بود، حکومت مصدق به آسانی میتوانست با تکیه به توده ها و با اتخاذ سیاستی قاطع و انقلابی، بساط رژیم سلطنتی را برای همیشه از ایران برچیده و شاه و اشرف پهلوی وقوام و دیگر نوکران استعمار را که مجری فرامین بیگانگان در توطئه گری علیه جنبش ضد استعماری خلقهای ایران بودند، بپای میز محاکمه بکشد.

اما حکومت ملی مصدق، حکومت اقدامات محکم انقلابی نبود. این حکومت، در برخورد به دربار و قوام و دیگر توطئه گران، سیاست مدارا و مماشات را پیش گرفته، در زمینه مجازات مجرمین، اقدامی جدی بعمل نیاورد. در شرایط مساعد پس از قیام ۳۰ تیر، اقدامات محکم انقلابی در برخورد با ارتجاع داخلی، میتوانست پشتیبانی عظیم خلق را بهمراه داشته و ثمرات ارزشمندی برای جنبش آزادیبخش خلقهای ایران، ببار آورد. این سستی و غفلت حکومت مصدق در ماههای پس از قیام ۳۰ تیر، به امپریالیستهای آمریکا و انگلیس و سرسپردگانشان در ایران، امکان داد که بر ابعاد توطئه های خود علیه حکومت ملی وی افزوده و زمینه را برای کودتائی ضد ملی وسرنگونی دولت مصدق، آماده سازند.

در دوران پس از قیام ۳۰ تیر، آمریکا وانگلیس که وجود حکومت ملی مصدق را به ضرر منافع خود در ایران و خاورمیانه میدیدند و از گسترش جنبش آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی خلقهای ایران به دیگر نقاط خاورمیانه شدیداً بیم داشتند، به توطئه های خود علیه خلقهای عصیان طلب ایران افزوده و امر سرنگون ساختن حکومت مصدق را در برنامه و دستور کار خود قرار دادند. در تبعیت از این سیاست امپریالیستی، ارتجاع هار ایران نیز در سطح وسیعتری، فعالیتهای ضد ملی خود را دنبال کرده و مخالفت و دشمنی با حکومت مصدق در مجلسین شورا و سنا، ارتش و دربار، شدت بیشتری یافت. ضمنا جناحی از جبهه ملی که عناصر خائنی نظیر آیت اله کاشانی، بقائی، مکی و حائری زاده را در بر میگرفت، آشکار بدشمنی با حکومت مصدق برخاسته و در توطئه چینی علیه منافع توده ها، با دربار پهلوی و مزدورانی نظیر سرلشگر زاهدی، وارد سازش و تبانی شدند.

در ۸مرداد ۱۳۳۱، بانک شاهنشاهی که متعلق به انگلستان بود و به مدت ۶۳ سال عملیات بانکی خود را در ایران ادامه میداد، تعطیل گردید. در ۵ شهریور همان سال، هندرسن و میدلتون، به ترتیب سفیر کبیر آمریکا و کاردار سفارت انگلیس، پیام مشترک ترومن – چرچیل را بدولت مصدق تسلیم کردند. این پیام بمنزله اولتیماتومی از طرف امپریالیستهای آمریکا و انگلیس به مصدق بود. آنها میخواستند مصدق تن به سازش داده، منافع خلق را زیر پا گذاشته و شرایط امپریالیستها را در مورد مسائل نفت بپذیرد. مصدق، پیام مشترک ترومن – چرچیل را رد کرده و نظر خود را در این باره چنین بیان داشت:« پیام نشان میدهد که اولیای امور انگلستان در لفافه عبارات تازه، عینا و بلکه شدیدتر، همان مقاصد سابق خود را دنبال میکنند. . . . . راه حلی که در این پیام پیشنهاد شد. . . . . به مراتب از راه حلهای سابق، شدیدتر غیر عملی تر است. . . . میخواهند مساله داخلی را. . . . . . بصورت اختلاف بین المللی در آورند. من شرم دارم این پیشنهاد را بخوانم، تا چه رسد به قبول آن. »

دکتر مصدق جهت عقیم گذاشتن توطئه های جیره خواران استعمار، در ماه شهریور، تعدادی از امرای ارتش را باز نشست کرد. افسران باز نشسته به سرکردگی سرلشگر فضل اله زاهدی، کانون افسران بازنشسته را به مرکز توطئه علیه حکومت مصدق مبدل ساخته و بدستور اربابان خود، در صدد تدارک کودتا، در آمدند. اشرف و علیرضا پهلوی در توطئه های ضد حکومت ملی، فعالانه شرکت داشتند. در ۲۱ مهر ماه، دولت مصدق اظهار داشت که توطئه ننگینی را که هدفش تدارک کودتا و سرنگونی حکومت ملی است، کشف کرده است. سرلشگر زاهدی و تعدادی دیگر از افسران عالیرتبه، در این توطئه شرکت داشتند.

با اوجگیری هر چه بیشتر مبارزات خلقهای ایران در جهت قطع نفوذ استعمارگران از ایران، امپریالیسم انگلیس هر چه بیشتر بدرنده خوئی خود افزوده و با استفاده از هر وسیله ای کوشید دولت مصدق را از پای درآورد. در مقابله با توطئه گریهای امپریالیسم انگلیس، حکومت مصدق تصمیم گرفت با این دولت استعماری که سالها خون مردم ایران را در شیشه کرده بود، قطع رابطه کند. روز ۲۴ مهر ماه، وقتی دکتر مصدق در صدد ایراد سخنرانی در مجلس شورا در زمینه توطئه گریهای انگلستان برآمد و خواست دلایل حکومت خود را درمورد قطع رابطه با انگلستان بگوش نمایندگان مجلس برساند، ایادی استعمار که در مجلس لانه کرده بودند، با عدم حضور خود در مجلس، جلسه را از اکثریت انداختند. بهمین جهت، دکتر مصدق از طریق رادیو پیام خود را بگوش مردم رساند. در این پیام رادیوئی، مصدق تصمیم دولت ایران را مبنی بر قطع رابطه با دولت انگلستان اعلام داشت، تا « به تحریک و تشبثات روز افزون ( آن دولت در ایران) خاتمه داده شود. » شاه، بمثابه عامل استعمارانگلیس، با این اقدام ضد استعماری حکومت مصدق، شدیداً مخالفت ورزیده و به هر وسیله ای کوشید، جلو این عمل انقلابی را بگیرد. روز سی ام مهرماه، دولت ایران بطور رسمی قطع رابطه با انگلستان را اعلام داشت. یک روز پس از قطع رابطه با انگلیس، بدستور دولت، مجلس سنا نیز که آشیان نوکران دربار و جاسوسان استعمار بود، منحل گردید. این یک عمل ارزنده و قابل تحسین بود.

در آذر ماه ۱۳۳۱، اختلاف بین دولت مصدق و مجلس شورا، شدت یافت. مجلس که نوکران استعمار و دشمنان امر رهائی خلقهای ایران در آن سنگر گرفته بودند و آیت اله کاشانی ریاست آنرا در اختیار داشت، در این زمان به مانع عظیمی در راه اقدامات حکومت مصدق مبدل شده بود و به هر وسیله ای میکوشید اقدامات ترقیخواهانه دولت را متوقف سازد. بهمین جهت نیز، مصدق تقاضای اختیارات یکساله از مجلس کرده و در اینمورد پافشاری بعمل آورد. کاشانی در خدمت به دشمنان جنبش ملی و در همراهی با دربار پهلوی، مخالفت با تقاضای اختیارات یکساله کرده و چنین اظهار داشت :« تا موقعی که ریاست مجلس شورای ملی را بعهده دارم، اجازه طرح لایحه اختیارات و نظیر این قبیل لوایح را که مخالف قانون اساسی است، در مجلس نمیدهم و صریحا قدغن میکنم که از طرح آن خود داری شود. » بقائی و مکی و دیگر دشمنان جنبش ملی نیز با تمدید اختیارات مصدق مخالفت ورزیده و در تضعیف حکومت ملی، از هیچ کوششی فرو گزاری نکردند. اما با تمام این مخالفتها و دشمنیها، مجلس از بیم افکار عمومی و در شرایطی که توده های مردم، تشبثات ارتجاعی نمایندگان مخالف مصدق را شدیداً محکوم میساختند، به لایحه تمدید اختیارات، رأی موافق داد. در بهمن ماه ۱۳۳۱، دولت مصدق، شیلات را ملی کرد.

پس از قیام ۳۰ تیر، موضع حزب توده، نسبت بدولت ملی دکتر مصدق، چندان تغییری نکرده و رهبری این حزب، همچنان حکومت وی را دولتی ارتجاعی مینامید! « بسوی آینده»، در شماره ۹/۱۰/۳۱ خود نوشت: « دولت ارتجاعی دکتر مصدق تسهیلات تازه ای در راه امپریالیستهای آمریکائی فرا هم می آورد. » همان روزنامه، ۴ روز بعد در شماره ۷۵۱ خود، در رابطه با تمدید اختیارات مصدق که ارتجاع هار وابسته به انگلیس با آن شدیداً مخالفت میورزید چنین نوشت :« منظور دکتر مصدق. . . . . تشدید فشار بر توده های ضد استعماری ملت بود. » و در شماره ۷۵۴ مورخ ۲۶/۱۰/۳۱این روزنامه، در مورد دکتر مصدق چنین اظهار نظر شده بود:« دکتر مصدق با مانورهای مزورانه خود، روز بروز بر دامنه نفوذ امپریالیستهای آمریکائی در کشور ما میافزاید. . . . مصدق امپریالیستهای آمریکائی را خارجی نمیداند، زیرا آنها تکیه گاه او و نظایر او هستند و در سراسر جهان، سیاست آنها است که طبقات حاکمه رو به زوال را سر پا نگهداشته است. مصدق از بدو زمامداری خود، گاهی در پرده و زمانی آشکار، سیاست تبعیت از امپریالیسم آمریکا را، دنبال کرده است. »این سند به روشنی نشان میدهد که سیاست حزب توده در رابطه با دولت ملی دکتر مصدق نه تنها در دوران قبل از قیام ۳۰ تیر، بلکه ماهها پس از این قیام نیز سیاستی بغایت چپ روانه و غلط بود. در حالیکه امپریالیستهای انگلیس و آمریکا، هرروز توطئه جدیدی جهت سرنگونی حکومت مصدق طرح میکردند، رهبران حزب توده، این عنصرمبارز را عامل امپریالیسم آمریکا نامیده و او را در معرض بیرحمانه ترین حمله ها قرار میدادند.

علیرغم نوشته های دروغین حزب توده، مصدق چه در دوران قبل از قیام ۳۰ تیر وچه در دوران پرآشوب پس از این قیام توده ای، بهیچوجه، عامل امپریالیسم آمریکا نبود و در جهت منافع هیچ امپریالیسم دیگری نیز، عمل نمیکرد. در کتاب « تجربه ۲۸ مرداد» که در سال ۱۳۵۹، پس از سرنگونی رژیم شاه، بمنظور توجیه انحرافات بیشمار حزب توده در دوران ملی شدن نفت، نوشته شده است، رهبران این حزب مجبور به اعتراف شده اند که تضاد دکتر مصدق با امپریالیسم آمریکا در دوران پس از قیام ۳۰ تیر، به مراتب حادتر شده و اقدامات هندرسن، در حوادث خونین ۳۰ تیر، خشم و عصبانیت شدید مصدق را برانگیخته بود. در صفحه ۲۱۴ این کتاب، چنین میخوانیم:« در مناسبت با امپریالیسم آمریکا نیز، مصدق پس از ۳۰ تیر ماه، کمی خشن تر شد. دخالت مستقیم و علنی هندرسن سفیر آمریکا در تهران در حوادث تیر ماه، مصدق را نسبت باو بحدی خشمگین کرده بود که شایعه فراخواندن و حتی اخراج او از تهران به روزنامه ها راه یافت. گفته میشد ممکن است مصدق پس از بدست آوردن زمام امور ارتش، بکار مستشاران آمریکائی در ایران پایان دهد. » در بخش دیگر این کتاب، نویسنده اعتراف به این واقعیت میکند که مصدق مخالف امپریالیسم آمریکا بود و بهمین جهت نیز امپریالیسم آمریکا حکومت ملی وی را سرنگون ساخت. این اعتراف صریح، کلیه اتهامات ارگانهای رسمی حزب توده را در دوران حکومت مصدق حتی در ماههای پس از قیام ملی ۳۰ تیر، دال بر وابستگی مصدق بامپریالیسم آمریکا، رد کرده و خط مشی چپ روانه وانحرافی حزب توده را به روشنی آشکار میسازد: « امپریالیسم آمریکا دشمن ملی شدن نفت و استقلال ایران بود و مصدق را به جرم سیاست مستقل و ملی اش، سرنگون کرد. » (« تجربه ۲۸ مرداد» از انتشارات حزب توده، صفحه ۲۷۱)

هر قدر از قیام توده ای ۳۰ تیر بیشتر سپری میشد، دسایس و توطئه گریهای امپریالیستهای آمریکا و انگلیس علیه حکومت مصدق، ابعاد بیشتری بخود میگرفت و ارتجاع هار ایران، جهت سرنگونی این حکومت، باقدامات خائنانه بیشتری دست میزد. در اواخر بهمن ماه ۱۳۳۱، جیره خواران استعمار، بدستور اربابان امپریالیست خود، دست بتحریکاتی در میان ایل بختیاری زده و سبب بروز شورشهای ضد دولتی شدند. سر لشگر زاهدی و دیگر امرای ارتش، در این توطئه، مستقیما شرکت داشتند. با وجود اینکه این توطئه شوم توفیقی پیدا نکرد و برخی از گردانندگان اصلی آن نیز دستگیر شدند، اما حکومت مصدق با عناصر سرسپرده ضد انقلاب بطور انقلابی برخورد ننموده و در زمینه تنبیه و مجازات آنها اقدام جدی بعمل نیاورد. با پیروی از این سیاست ناپیگیر و زیان بار، حکومت مصدق وقتی مزدورانی نظیر سرلشگر زاهدی را پس از کشف توطئه ای دستگیر میکرد، بجای اینکه آنها را به مجازات اعمال خائنانه خود برساند این سرسپردگان امپریالیستها را پس از چند روز یا چند ماه زندانی کردن، یکی پس از دیگری آزاد ساخته و به نوکران استعمار، فرصت میداد، تحریکات و توطئه های خود را علیه حکومت ملی و منافع خلقهای ایران همچنان ادامه دهند. در اواخر اسفند ماه، سر لشگر زاهدی که در رابطه با حوادث شورش ایل بختیاری دستگیر گردیده بود، پس از ۲۰ روز توقیف، از زندان آزاد گردید! ابوالقاسم بختیار که سرکردگی شورش ایل بختیاری را بعهده داشت، با وجود اینکه دستگیر شد، اما به مجازات، نرسید.

حادثه نهم اسفند ۱۳۳۱، نقطه اوج توطئه گریهای امپریالیستها و ارتجاع ایران بسرکردگی دربار پهلوی، علیه حکومت ملی دکتر مصدق بود. در نهم اسفند، دشمنان آزادی، بدستور اربابان خود قصد آن داشتند با حادثه آفرینی و تشبثات ضد ملی، دکتر مصدق را به قتل رسانده و حکومت وابسته و مزدوری را جانشین حکومت ملی وی گردانند. در آن روزها، مصدق تصمیم گرفته بود جهت مقابله با دسایس دربار و نمایندگان مزدور مجلس، رفراندمی برگزار کرده و مردم را از خیانتها و نیرنگ بازیهای وابستگان استعمار، مطلع سازد. بهمین جهت نیز نامه ای به شاه نوشته واین تصمیم خود را باطلاع وی رساند. بخشی از این نامه در این جا نقل میشود:« تصمیم دارم رفراندم را عملی کنم و مردم را از جریانات کشور مستحضر نمایم. به مردم بگویم که والاحضرت اشرف وقتی اینجا بود چه کارهائی در حق من کردند و علیاحضرت ملکه مادر چه موانعی سر کارهای من تراشیده اند. همچنین قضایای بختیاری را هم بگویم. » ( کیهان ۱۰/۱۲/۳۱)

دشمنان نهضت ملی و در رأس آنها، دربار پهلوی، بمنظور جلوگیری از این اقدام مترقی دکترمصدق و جهت سرنگون کردن حکومت وی، دست به توطئه ننگینی زده و حادثه ۹ اسفند را به وجود آوردند. امپریالیستهای آمریکا و انگلیس و ایادی شوم داخلیشان چنین نقشه کشیده بودند که شاه تمایل بمسافرت بخارج نشان داده، این تصمیم خود را طی پیامی باطلاع مردم برساند و دکتر مصدق را نیز قبلا از این امر مطلع گرداند. آنگاه، چاقوکشان درباری و اراذل و اوباش و امرای باز نشسته ارتش، این « شاه پرستان» سینه چاک، در مقابل کاخ سلطنتی به تظاهرات بنفع شاه پرداخته و از وی بخواهند از تصمیم خود به مسافرت، صرف نظر کند. قرار بود در این گیر و دار، چاقوکشان درباری تحت سرکردگی شعبان بی مخ، دکتر مصدق را بقتل رسانیده و به آرزوی امپریالیستها در پایان دادن به عمر حکومت ملی وی، جامه عمل بپوشانند!

مطابق نقشه ای که ارتجاع کشیده بود، روز نهم اسفند، شاه تمایل خود را بمسافرت به خارج جهت «معالجه و استراحت » اعلام داشت! دکتر مصدق نیز با این مسافرت موافقت کرد. آنگاه شاه، طی پیامی این تصمیم خود را باطلاع مردم رساند. دکتر مصدق روز ۹ اسفند، به منظور خداحافظی به کاخ شاه رفت. آنگاه اراذل و اوباش و امرای ارتش و « شاه پرستهای» جیره خوار که بعضی از آنها کفن پوش بودند، بطرف کاخ سلطنتی روانه شده و با راه انداختن تظاهرات ارتجاعی، از شاه خواستند که بخاطر « مصالح ملی» از مسافرت خود صرف نظر کند! آیت اله بهبهانی و آیت اله کاشانی، در بسیج تظاهرا ت «شاهپرستان»، فعالیت زیاد از خود نشان داده و از اینکه شاه تصمیم به مسافرت به خارج گرفته بود، شدیداً « نگران» بودند. آیت اله بهبهانی روز ۹ اسفند، معرکه گردانی تظاهرات چاقوکشان و اراذل را بعهده داشت و آیت اله کاشانی، طی نامه ای از مردم خواست که اجازه ندهند شاه، کشور را ترک کند! افسران ارشد ارتش و اراذل و چاقو کشانی که در بیرون از کاخ سلطنتی اجتماع کرده و شعارهائی بنفع شاه میدادند، در صدد آن بودند که وقتی دکتر مصدق از کاخ سلطنتی خارج میشود، او را بقتل برسانند. اما بر خلاف پیش بینی توطئه گران، دکتر مصدق از در شمالی کاخ بیرون رفته و بدین ترتیب توطئه امپریالیسم و دربار شاه در بقتل رساندن وی، نافرجام ماند. سپس اراذل و اوباش « شاهپرست»، بمنظور بقتل رساندن دکتر مصدق، به خانه وی حمله کرده و درب خانه را شکستند. اما مصدق از پشت بام فرار کرد و توطئه ارتجاع به نتیجه نرسید. آنگاه دربار، این کانون دسیسه و توطئه، اعلامیه ای انتشار داده و طی آن با تشکر ا ز احساسات بی شائبه عمومی(!!!!)، انصراف شاه را از مسافرت به خارج اعلام داشت :« اعلیحضرت همایون شاهنشاهی بواسطه کسالت تصمیم داشتند مسافرت کوتاهی از راه عراق پس از زیارت عتبات مقدسه، بخارج بفرمایند. این تصمیم شاهانه موجب نگرانی و بروز احساسات میهن پرستانه از طرف قاطبه مردم محترم گردید و با اجتماع و تظاهرات شایسته تقدیری، خواهان انصراف اعلیحضرت همایون شاهنشاهی از مسافرت شدند. چون خاطر خطیر شاهانه پیوسته معطوف به رعایت افکار عامه میباشد، با سپاسگزاری و قدردانی از احساسات پاک مردم، فعلاً از مسافرت انصراف فرمودند. »(!!!!) با این جملات مکارانه و سرتا پا دروغ، دربار پهلوی میخواست شرکت خود را در توطئه ننگین ۹ اسفند تکذیب کرده و روی اعمال خیانت کارانه خود در طرح نقشه قتل مصدق، پرده ساتر بکشد.

پس از خنثی شدن توطئه نهم اسفند و به سنگ خوردن تیر ارتجاع، توده های بپاخاسته و مبارز، در سرتاسر کشور، دست به تظاهرات دامنه داری بنفع دولت مصدق زده و نفرت و انزجار خود را از توطئه های شوم دربار پهلوی اعلام داشتند. نقش بر آب شدن توطئه نهم اسفند، هرچه بیشتر بر رسوائی شاه و دربار افزوده و خائنینی نظیر آیت اله کاشانی، مکی و بقائی را در انظار عمومی، بی آبرو و منفرد ساخت.

در ماههای پس از حادثه ۹ اسفند، کوشش امپریالیستهای آمریکا و انگلیس و ارتجاع داخلی، جهت سرنگون ساختن حکومت ملی مصدق، ابعاد وسیعتری بخود گرفت. محافل آمریکا و انگلیس بر سر سرنگون ساختن حکومت ملی، به توافق کامل رسیده و فعالانه وارد عمل شدند. در اسفند ماه، کنفرانسی با شرکت وزرای امور خارجه آمریکا و انگلیس در شهر واشنگتن تشکیل گردید و در این کنفرانس، در زمینه ساقط ساختن دولت مصدق، تبادل نظر بعمل آمد.

اینجا لازمست مختصری در باره مقاصد و اهداف امپریالیسم آمریکا در ایران و خاورمیانه در سالهای ملی شدن نفت نوشته و علت همدستی این امپریالیسم جهانخوار را با امپریالیسم انگلیس جهت سرنگون ساختن حکومت ملی مصدق، توضیح دهیم. آمریکا تنها قدرت امپریالیستی بود که از جنگ جهانی دوم نیرومند بیرون آمده و بر خلاف دیگر امپریالیستها، صدمه و آسیب زیادی ندیده بود. در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، این امپریالیسم توسعه طلب، بدامنه دست اندازیهای خود افزوده، جهت کسب مستعمرات در نقاط مختلف جهان با امپریالیستهای قدیمی و در درجه اول با انگلیس و فرانسه، به رقابت و همچشمی پرداخت.

امپریالیستهای انگلیس و فرانسه، با وجود اینکه در جنگ جهانی دوم بر رقیب سر سخت خود، امپریالیسم آلمان پیروز شده بودند، اما در نتیجه لطمات جنگ، ضعیفتر گردیده و نیرویشان به تحلیل رفته بود. وقتی پس از جنگ جهانی، جنبشهای آزادیبخش ملی در بسیاری از مستعمرات قدرت یافته و امپریالیستهای فرانسه و انگلیس در معرض سیل خروشان پیکار خلقهای تحت ستم قرار گرفتند، امپریالیسم آمریکا در جستجوی مستعمرات و منابع طبیعی خلقهای در بند، موقعیت را برای دست اندازی به مناطق نفوذ دیگر امپریالیستها، مغتنم شمرده و در لباس « کمک» به جنبشهای آزادیبخش، در راه پیشبرد مقاصد استعماری خود، فعالانه وارد عمل شد. امپریالیستهای انگلیس و فرانسه در چنین شرایطی، چاره را در آن دیدند که جهت مقابله با مبارزات بی امان خلقهای بپا خاسته جهان و حفظ مستعمرات خود، با امپریالیسم آمریکا کنار آمده، امتیازاتی به این قدرت تازه نفس استعماری داده و در همکاری و تشریک مساعی با آمریکا، از رشد و اوجگیری جنبشهای رهائیبخش خلقهای تحت ستم جلوگیری بعمل آورند.

این اوضاع و احوال، شرایط بس مساعدی را جهت گسترش هرچه بیشتر نفوذ امپریالیسم آمریکا در کشورهای تحت ستم بوجود آورد. سازش و تبانی بین آمریکا و انگلیس در مورد « حل عادلانه» مساله نفت ایران و سرنگون ساختن حکومت ملی مصدق را باید از این زاویه، مورد بررسی قرار داد. امپریالیسم آمریکا که جهت نفوذ هرچه بیشتر در ایران و فریب خلقهای اینکشور، در آغاز ملی شدن صنعت نفت، خود را موافق این امر نشان میداد، پس از قطع امید از جلب نظر دکتر مصدق بطرف خود و در نتیجه به توافق رسیدن با امپریالیسم انگلیس بر سر تقسیم منابع نفتی ایران، در تبانی با این امپریالیسم غدار، در صدد تدارک کودتا، جهت سرنگون ساختن حکومت مصدق بر آمد.

سال ۱۳۳۲، با تشدید مخالفت ایادی استعمار در مجلسین شورا و سنا علیه حکومت مصدق آغاز شد و دامنه خرابکاری و توطئه گری مخالفین که با سازمانهای جاسوسی سیا و اینتلیجنس سرویس در رابطه بودند، هر چه وسیعتر گردید. امپریالیستها تصمیم گرفته بودند بهر قیمتی شده، دکتر مصدق را از پای در آورده و دولت ملی وی را سرنگون سازند.

عدم وجود حزبی انقلابی در رهبری جنبش ضد امپریالیستی و دمکراتیک، مسلح نبودن کارگران و دهقانان و دیگر توده های زحمتکش، سیاست مدارا و مماشات حکومت مصدق در برخورد با توطئه های امپریالیسم و ارتجاع، وجود نفاق و تشتت در صفوف خلق، سیاستهای فرصت طلبانه رهبری حزب توده، نفوذ همه جانبه امپریالیسم و ارتجاع در ارتش و بوروکراسی اداری، دست بدست هم داده و به قدرتهای استعماری امکان داد بسهولت، حکومت مصدق را سرنگون سازند.

روز اول اردیبهشت، سرتیپ افشارطوس، رئیس شهربانی دکتر مصدق، بعلت عدم موافقت با توطئه های دربار پهلوی و خودداری از شرکت در کودتا علیه مصدق، از طرف مخالفین دولت ربوده شد. سرتیب زاهدی، دکتر بقائی و دربارپهلوی، در این توطئه دست داشتند. شش روز بعد، خبر قتل افشارطوس اعلام گردید. قاتلین افشارطوس، وی را شدیداً مورد شکنجه قرار داده و ناخنهایش را کشیده بودند. گرچه تعدادی از شرکت کنندگان در قتل فجیع افشارطوس دستگیر شدند، ولی هیچکدام از آنها به کیفر اعمال خود نرسیدند! این خود، عدم قاطعیت دکتر مصدق را در بمجازات رساندن دشمنان کینه توز جنبش ضداستعماری باردیگر به آشکارترین وجهی نشان داده و مشوق مرتجعین توطئه گر در پیشبرد مقاصد ننگین شان گردید.

در ماه اردیبهشت، بدنبال قتل افشارطوس، سرلشگر زاهدی که در توطئه های امپریالیستها علیه حکومت مصدق، از مهره های اصلی محسوب میگردید، به صوابدید و پشتیبانی آیت اله کاشانی، در مجلس، متحصن شد. کاشانی، مقدم وی را در مجلس شورا گرامی داشته و « از مزاحمتهائی که تا کنون برای وی فراهم شده» معذرت خواست!

در ۲۹ خرداد، تظاهرات عظیمی از طرف نیروهای مترقی در تهران برگزار گردید. در تیرماه، دولت مصدق تصمیم گرفت از طریق مراجعه به آراء مردم و رفراندم، مجلس ۱۷ را که اکثریت اعضای آن با مصدق مخالف بودند و به مقاصد امپریالیستها خدمت میکردند، منحل سازد. در ۲۳ تیر، نمایندگان طرفدار مصدق که اقلیت مجلس را تشکیل میدادند، بعنوان اعتراض به اشکال تراشیها و اخلالگریهای اکثریت ارتجاعی مجلس، بطور دسته جمعی استعفا دادند. وقتی در ۲۹ تیر ماه، تصمیم دولت در زمینه انحلال مجلس مسلم گردید، سرلشگر زاهدی به تحصن خود در مجلس خاتمه داده و بدون اینکه کسی مزاحمش گردد، روانه خانه اش شد، تا تحت حمایت سازمان جاسوسی سیا، در جهت فراهم ساختن مقدمات کودتای ۲۸ مرداد، فعالیت کند! در تظاهرات عظیم ۳۰ تیر ۱۳۳۲، که دهها هزار تن در آن شرکت کرده بودند، خواست انحلال مجلس بطور جدی، مطرح گردید.

در تیرماه، فعالیت مامورین عالیرتبه و ایادی داخلی امپریالیستها جهت سرنگون ساختن حکومت مصدق شدت بیشتری یافت. در اینماه، اشرف پهلوی، ژنرال شوارتسکف، آلن دالس و هندرسن در سوئیس گرد هم آمده و در زمینه تدارک کودتا علیه حکومت مصدق، به چاره اندیشی پرداختند. کرمیت روزولت، رئیس بخش خاور میانه سازمان جاسوسی سیا، روز ۲۸ تیرماه، وارد تهران گردید تا مستقیما در اجرای طرح کودتا شرکت کند.

در پنجم تیر ماه، دکتر مصدق، طی پیامی از مردم ایران خواست سرنوشت مجلسی را که جز اخلال در کارهای ترقیخواهانه دولت و کمک به مقاصد شوم استعمار، کار دیگری نداشت، تعیین کنند. روز سوم مرداد ماه، اشرف پهلوی که پس از قیام سی تیر از ایران تبعید شده بود، جهت تدارک مقدمات کودتا، بطور ناشناس وارد تهران گردیده به ملاقات شاه شتافت تا وی را از نقشه کودتا، مطلع سازد. روزنامه های مترقی باین مسافرت اشرف شدیداً اعتراض کرده و اخراج فوری این جاسوس امپریالیستها را از ایران طلب کردند. دکتر مصدق پیامی به شاه فرستاده، در مورد اخراج فوری اشرف، اصرار ورزید. در چنین شرایطی، اشرف مجبور گردید روز ۸ تیر ماه، ایران را ترک گوید. ژنرال شوارتسکف آمریکائی از مهره های اصلی سیا در تدارک کودتای ضد ملی ۲۸ مرداد ۳۲، روز چهارم مرداد، وارد ایران شده و با شاه و دیگر سرسپردگان استعمار، تماس برقرار نمود.

روز ۱۲ مرداد، مردم تهران با شرکت در رفراندم، موافقت خود را با انحلال مجلس اعلام داشتند. در ۱۹ مرداد، در شهرستانها نیز چنین رفراندمی برگزار گردید. گرچه این اقدام مصدق یک اقدامی بجا و مثبت بود، اما کافی برای جلوگیری از کودتای ننگینی که امپریالیستهای آمریکا وانگلیس تدارک دیده بودند، نبود. هنوز، در دربار پهلوی مهر وموم نشده و اساس سلطنت واژگون نگردیده بود. هنوز، ارتش ضد خلقی وجود داشت و فرماندهان سرسپرده آن که دل خوشی از دولت مصدق نداشتند، دست در دست استعمارگران، مشغول توطئه علیه این حکومت ملی بودند و نفع خود را در توسل بکودتای خائنانه و سرکار آوردن رژیمی سر سپرده و سرکوبگر میدیدند. در حالیکه مردم مسلح نبودند و ارتش در اختیار امپریالیستها و ارتجاع داخلی بود، انحلال مجلس به تنهائی کافی برای جلوگیری از فعالیتهای شوم بیگانگان و مرتجعین نبود و مانعی بر سر راه کودتا بوجود نمیآورد. روز ۲۰ مرداد، شاه، طبق قراری که با مامورین سیا گذاشته بود، از تهران به رامسر مسافرت کرد. در ابتدا قرار بود، کودتا روز ۲۲ مرداد عملی گردد. اما چون حزب توده، اخبار مربوط بکودتا را در اختیار دکتر مصدق قرار داد، انجام آن به ۲۴ مرداد، محول گردید. شب ۲۴ مرداد، کودتاگران، دکتر حسین فاطمی، مهندس زیرک زاده و چند تن دیگر از نزدیکان دکتر مصدق را دستگیر کرده، آنها را به کاخ سعد آباد بردند. در همان شب سرهنگ نصیری با زره پوش و سرباز و تجهیزات جنگی بخانه دکتر مصدق رفت تا به بهانه رساندن نامه محرمانه شاه به مصدق، وی را دستگیر کرده و کودتا را عملی سازد. اما دکتر مصدق که قبلاً از مقاصد کودتاگران، خبر دار شده بود، دستور داد نصیری را گرفته و زندانی کنند. تا سپیده دم، بسیاری از دیگر افسران کودتاچی نیز دستگیر شدند و بدین ترتیب کودتا، عقیم ماند. شاه بمحض اطلاع از خبر شکست کودتا از ایران فرار کرده، به بغداد رفت و از آنجا عازم رم شد. اما سر لشگر زاهدی در تهران باقیماند تا تحت نظارت جاسوسان سیا و از مخفیگاهی که سفارت آمریکا در اختیارش گذاشته بود، به تدارک کودتای ضد ملی بپردازد۰

بدنبال شکست کودتا، حسین فاطمی و دیگر یاران مصدق، از زندان آزاد شدند. فاطمی که مبارزی سرسخت و از مخالفین بی امان دربارپهلوی بود، ضمن سخنرانی پرشوری در متینگ ۲۵ مرداد که از طرف جبهه ملی برگزار شده بود، چنین اظهار داشت :« جنایات دربار پهلوی، جنایات ملک فاروق را روسفید کرده، خائن همیشه خائف است. کودتای اجنبی وقتی نقش برآب شد، شاه به اولین سفارت انگلیس پناه برد. شکر خدا را که آخرین پایگاه ۳۰ ساله انگلستان یعنی دربار پهلوی منهدم شد که جز اراده شما نمیتوانست این کانون را منهدم کند. »

اما شکست کودتای ۲۵ مرداد، پایان ماجرا نبود و جاسوسان سیا در همدستی با دربار پهلوی و دیگر نوکران بیگانه، کودتای جدیدی را جهت سرنگون ساختن حکومت ملی، تدارک دیدند، کودتائی که ۳ روز پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد، با موفقیت انجام یافته و امپریالیستهای آمریکا و انگلیس را، بسرنوشت خلقهای ایران حاکم گردانید. بدنبال شکست کودتای ۲۵ مرداد، توطئه گران مرکز عملیات خود را بسفارت آمریکا منتقل ساخته و از آنجا بفعالیتهای تبهکارانه خود، ادامه دادند. در بین روزهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد، توده های مبارز و بپاخاسته در تهران و شهرستانها، طی تظاهرات پر شوری، انزجار خود را از دربار پهلوی اعلام داشته و مجسمه های شاه را در میادین و امکنه عمومی، درهم شکستند.

زمان بطور برق آسا میگذشت و کودتاگران، تحت فرمان کرمیت روزولت، سخت مشغول تقلا بودند. در ۲۶ مرداد، هندرسن وارد تهران شده و به دیدار دکتر مصدق رفت. هندرسن در ملاقات خود با دکتر مصدق، به وی تذکر داد که دولت آمریکا دیگر حکومت وی را رسمی نمیشناسد و نخست وزیری او را غیر قانونی میداند! دکتر مصدق از لحن خشن هندرسن سخت خشمگین گردیده و این مامور سیا و کارگزار مکار امپریالیسم آمریکا را از منزل خود بیرون کرد. هندرسن پس از این حادثه، با مطبوعات تماس گرفته و رسما اعلام داشت، آمریکا سرلشگر زاهدی را نخست وزیر قانونی ایران میداند. روزنامه «داد» نیز که به سر دبیری عمیدی نوری، این نوکر استعمار، همچنان به انتشار خود ادامه میداد، در صفحه اول خود، فرمان شاه را که بدست سازمان جاسوسی سیا نوشته شده بود و مبنی بر عزل دکتر مصدق از مقام نخست وزیری و انتصاب سرلشگر زاهدی بجای وی بود، انتشار داد و به نفع کودتاگران، دست به تبلیغات زد.

نویسنده کتاب « تجربه ۲۸ مرداد»، در رابطه با ملاقات مصدق و هندرسن، دروغهائی را سر هم کرده و دکتر مصدق را متهم میسازد که در ملاقات با هندرسن، از خود ترس و تزلزل نشان داده است. در صفحه ۲۹۶ این کتاب، از قول روزولت جاسوس سیا، صحنه ملاقات مصدق با هندرسن، چنین ترسیم شده است: «جنتلمن پیر که از لحن شدید لوئی هندرسن آشکارا یکه خورده بود، دست و پای خود را گم کرد و تقریبا به التماس افتاد که نه آقای سفیر مایل نیستم که شما اینکار را بکنید. اجازه بدهید که رئیس پلیس را صدا کنم. خواهید دید ترتیبی خواهم داد که هم میهنان شما مورد حمایت ویژه قرار بگیرند.» نویسنده دروغپرداز کتاب، با نهایت بیشرمی اظهار عقیده رئیس بخش خاورمیانه سیا را پایه استدلال خود قرار داده و عنصر مبارزی نظیر دکتر مصدق را که هرگز تسلیم امیال امپریالیستها نگردید، به ترس و جبن متهم میسازد! معلوم نیست اظهار نظر کسانی نظیر روزولت که در خدمت به منافع انحصارات بین المللی، از بدترین دروغپردازیها و غدر و کینه توزیها فرو گزاری نمیکنند، در مورد شخصیتهائی نظیر دکتر مصدق که کینه امپریالیستها را شدیدا علیه خود برانگیخته بود، چه ارزش و اعتباری میتواند داشته باشد؟

پس از تدارک مقدمات کودتا، مزدوران بیگانه، تحت نظارت مستقیم سیا وارد عمل شدند. صبح روز ۲۸ مرداد، مشتی اراذل و اوباش و الواط و فواحش، به خیابانهای مرکزی شهر ریخته، با دادن شعارهائی بنفع شاه، به شرارت و عربده جوئی پرداختند. سرکردگی تظاهرات در دست آیت اله بهبهانی، سر لشگر زاهدی، امرای ارشد ارتش و الواط معروف تهران از آنجمله شعبا ن بی مخ، طیب و رمضان یخی بود! سازمان جاسوسی سیا مدتها پیش، پول لازم جهت بکار گرفتن چاقو کشان و اوباش را در اختیار آیت اله بهبهانی و دیگر عناصر خائن، گذاشته بود. آیت اله کاشانی نیز با کودتا گران در امر سرنگون ساختن حکومت مصدق، کاملا همکاری داشت.

شرکت کنندگان در تظاهرات « شاهپرستانه» در میدان بهارستان، به مراکز احزاب و سازمانهای مترقی حمله کرده و از ضرب و جرح مبارزین و قتل و غارت و انواع ددمنشیها و مفسده جوئیها، خودداری نکردند. اما دولت مصدق که در حالت انفعال بسر میبرد، قادر به نشان دادن عکس العملی در مقابل این درنده خوئی اشرار و اوباش، نبود. برخلاف انتظار دکتر مصدق، تمام ارگانهای انتظامی به نهضت ملی خیانت کرده و به کودتاگران پیوسته بودند. حتی سرتیپ دفتری رئیس کل شهربانی، خواهر زاده مصدق که مورد اعتماد کامل وی بود، در کودتای ننگین، فعالانه شرکت داشت ! کودتائی که با عربده جوئی اشرار و الواط شروع شده بود، همانا پشتیبانی ارتش را پشت سر داشت. سازمان جاسوسی سیا، در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در درجه اول با تکیه به ارتش ارتجاعی شاه، موفق شد کودتای ننگین خود را انجام داده و حکومت مصدق را سرنگون سازد. نیروهای ارتش که مقاومتی در مقابل خود نمیدیدند، بتدریج در نقاط مختلف شهر مستقر گردیده و مراکز حساس را اشغال کردند. سرلشگر زاهدی، در ساعت ۵/۳ بعد از ظهر، از رادیو که به اشغال کودتاگران در آمده بود، سقوط حکومت ملی مصدق را اعلام داشت.

تنها مقاومت جدی که آنروز در تهران به چشم میخورد، مقاومت دلیرانه افراد گارد محافظ خانه مصدق بود که تا ساعت ۵/۷ بعد از ظهر در مقابل کودتاگران ایستادگی کرده و از خانه مصدق دفاع بعمل آوردند. روزنامه کیهان، در ۲۹ مرداد ماه ۳۴، در اینمورد چنین نوشت:« تا حدود ظهر، اطراف منزل آقای مصدق، آرام بود و قوای محافظ همه راهها را بسته بودند. . . . . دسته هائی از جمعیت مقارن ظهر آمدند. . . چند تیر شلیک شد و عقب نشستند. حدود ساعت ۵/۴ چند تانگ دیگر نیز بکمک تظاهر کنندگان آمدند. تانگها آماده حمله بخانه مصدق بودند. شلیک رگبار مسلسلها قسمتی از بالای خانه را خراب کرد. . . . در این موقع ۲۷ تانگ اطراف خانه مصدق را گرفته بودند. . . مسلسلهای تانکها مرتبا کار میکردند. . . تانکها وارد باغ شدند، هر کس هرچه بدستش میآمد، از منزل مصدق میبرد. چند دقیقه بعد خانه خالی و بکلی ویران شد. » در حالیکه تانکها وزره پوشها اقامتگاه مصدق را مورد حمله قرار داده بودند، یاران ونزدیکان وی، او را قانع ساختند که خانه را ترک گفته و به مامن امنی پناه ببرد. پس از انکه دکتر مصدق خود را تسلیم کرد، کودتاچیان وی را زندانی ساخته و رژیم ترور و اختناق را بر اساس سرکوب بیرحمانه آزادیهای دمکراتیک، بوجود آوردند. بدین ترتیب حکومت ملی مصدق که بمدت دو سال و سه ماه دوام داشت، بدست امپریالیسم آمریکا و انگلیس و از طریق کودتائی جنایتکارانه که از طرف سازمان جاسوسی سیا ترتیب داده شده بود، سرنگون گردید و رژیم کودتا به سرکرد گی شاه-زاهدی، بر شئون کشور، حاکم شد.

پس از به نتیجه رسیدن کودتا، شاه فراری به ایران برگشته و بدست امپریالیسم آمریکا و با کمک ویاری شعبان بی مخ تاجبخش، تخت و تاج خود را بار دیگر تصاحب کرد. ایدن وزیر امور خارجه انگلیس که از دشمنان کینه توز نهضت ملی خلقهای ایران بود، پس از شنیدن خبر سقوط حکومت مصدق، در دفتر خاطراتش چنین نوشت:« خبر سقوط دکتر مصدق هنگامی بدست من رسید که بهمراهی همسر و فرزندم جهت گذراندن ایام تعطیل در میان جزایر یونان در مدیترانه مشغول استراحت بودم ومن آنشب به خوشحالی وصول این خبر، خواب راحتی کردم. »

در اینکه کودتای ضد ملی ۲۸ مرداد را سازمان جاسوسی سیا ترتیب داده بود، امروزه کوچکترین شک و تردیدی وجود ندارد. در اینمورد تا حال کتابها نوشته شده و مطالب فراوانی برشته تحریر در آمده است. سازمان سیا، میلیونها دلار جهت عملی کردن این کودتا خرج کرده و با این دلارها، امرای ارتش، کارمندان عالیرتبه دولت، تعدادی از روحانیون و عناصر بد نام، فواحش و اراذل و اوباش را خریداری کرده بود. روزنامه نیویورک تایمز در شماره ماه مه ۱۹۶۱ خود، نوشت:« در ساقط کردن حکومت ملی دکتر مصدق، سیا نقش اصلی را بازی کرد. »

در جریان کودتای ۲۸ مرداد، در روزهای سرنوشت سازی که آینده کشور بدست بیگانگان و عمال داخلی آنها رقم زده میشد، از حزب توده صدائی بلند نشد. رهبران حزب توده در روزهای قبل از ۲۸ مرداد، بارها در نشریات خود، به دولت دکتر مصدق در رابطه با کودتای احتمالی هوشیار باش داده و مکرراً اظهار داشته بودند که باید کودتا را به ضد کودتا مبدل ساخت!! اما روز ۲۸ مرداد، وقتی سازمان سیا بدست ارتش ارتجاعی و مشتی اراذل و اوباش موفق به انجام کودتای خود گردید، رهبران حزب توده کوچکترین عکس العملی در مقابل این کودتای امپریالیستی نشان نداده و در سکوت و خاموشی فرو رفتند. چنانکه میدانیم در آنروزها حزب توده، دهها هزار عضو و طرفدار داشت و شبکه افسری آن، شامل بیش از ۶۰۰ تن افسر و درجه دار بود. برخی از این افسران در مراکز حساس ارتش مشغول کار بودند. حزب توده با این نیروی عظیمی که در اختیار داشت، اگر دارای رهبری پیگیر و انقلابی بود، در ۲۸ مرداد به بهترین وجهی میتوانست در مقابل کودتاگران ایستاده، به دودلیها و ندانم کاریهای بورژوازی ملی فائق آمده و توطئه شوم امپریالیستهای ددمنش را علیه جنبش ضد امپریالیستی خلقهای ایران، نقش بر آب سازد.

اما رهبران حزب توده، نه عناصری انقلابی و قاطع بودند و نه افکار و اندیشه های منجمد آنها میتوانست فراتر از مبارزه آرام پارلمانتاریستی چیز دیگری را ببیند! آنها در خود، جرات مبارزه پیگیر و استوار با امپریالیسم و ارتجاع را ندیده و جهت خنثی ساختن توطئه های قدرتهای امپریالیستی، فکری نکرده بودند. برخی از این رهبران، در سالهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد، به جنبش توده ها پشت پا زده، به خدمت رژیم شاه در آمدند.

رهبران رفرمیست حزب توده که در طول حکومت پر حوادث مصدق، از سیاستی بغایت فرصت طلبانه و انحرافی پیروی کرده بودند، چگونه میتوانستند در روزهای بحرانی و حساس بین ۲۵ تا ۲۸ مرداد، توده های خلق را بسیج کرده، آنها را مسلح نموده و کودتای امپریالیسم را به ضد کودتا، مبدل سازند. آنها از نخستین روزهای حکومت ملی تا نهم اسفند ماه ۱۳۳۱، در نشریات خود مرتبا به دکتر مصدق فحش داده و او را « عامل امپریالیسم آمریکا» نامیده بودند و آنوقت در روزهای حساس اواخر مرداد ماه ۳۲، انتظار داشتند بطور معجزه آسائی جبهه واحدی از نیروهای خلقی بوجود آمده و در مقابل توطئه امپریالیستها و ارتجاع هار ایران مقاومت کند! آنها در راه ایجاد جبهه واحد خلق نه تنها کوچکترین کوشش جدی بعمل نیاورده بودند، بلکه با برخورد های بغایت انحرافی به حکومت ملی مصدق و عدم توانائی در تشخیص تضاد اصلی در جامعه و مغشوش ساختن مرز بین دوست و دشمن، امکان ایجاد این جبهه راتا حد زیادی غیر ممکن ساخته بودند.

در سا لهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، رهبران حزب توده، جهت توجیه اشتباهات و فرصت طلبیهای خود، در دوران ملی شدن صنعت نفت، حرفهای زیادی زده و در مواردی نیز از خود « انتقا د» کرده اند. اما آنقدر عدم صداقت و ضد و نقیض در این مطالب وجود دارد که هر انسان اندیشمند و منصفی، به آسانی میتواند به مغلطه گوئیها و دروغپردازیهای رهبری حزب توده پی برده و از تلاشهای مذبوحانه آنها در طفره رفتن از اظهار واقعیات و وارونه نشاندادن حقایق، آگاه شود.

رهبران حزب توده، ابتدا گناه شکست جنبش را در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کاملا به گردن مصدق و بورژوازی ملی انداخته، خود را از هر اشتباه و لغزشی مبرا دانستند. بعدها، در مقابل فشار اعضاء و هواداران حزب، از خود « انتقاد» کرده و معترف شدند که در برخورد با حکومت ملی مصدق، دچار چپ روی شده و در ۲۸ مرداد، آمادگی جهت روبرو شدن با دشمن و خنثی ساختن کودتای امپریالیسم و ارتجاع را نداشتند! در قطعنامه پلنوم ۴ حزب توده که در تیرماه ۱۳۳۶ برگزار شد، در اینمورد چنین میخوانیم:« رهبری حزب با اینکه یک سال پیش، یعنی از سرکار آمدن قوام، خطر کودتا را از طرف محافل امپریالیستی و ارتجاعی حس میکرد، دست به تدارک برای مقابله با کودتا نزد و نقشه آماده عمل نداشت. . . . . لازمست تصریح شود که در بروز خطای رهبری یعنی عدم آمادگی، غفلت و عدم تحرک وی، مسئولیت اساسی متوجه خود رهبری است. »

– ۳۱۷ این کتاب چنین میخوانیم:« در روز ۲۸ مرداد، ما تنهای تنها بودیم و مصدق هم تنها بود. ولی نه به تقصیر ما بلکه به تقصیر مدعیان دروغین هواداریش که. . . . . . او را تنها گذاشتند. . . . . . در این لحظه دشوارکه. . . کودتاچیان رادیو را گرفته و فرمان نخست وزیری زاهدی را بامضای شاه به اطلاع ایران و دنیا رسانیدند. . . . حزب توده ایران بدون اسلحه، حزب غیر قانونی. . . . . تنها رها شده است. در این وضع حزب چه میتوانست بکند؟ »

آنچه مسلم است، نه دکتر مصدق و نه رهبران حزب توده در روز ۲۸ مرداد، از قاطعیت و روش انقلابی لازم جهت بسیج بی پروای توده ها و در هم شکستن کودتای ننگین امپریالیسم و ارتجاع، برخوردار نبودند. مصدق که ارتش ارتجاعی شاه را دست نخورده نگهداشته و در راه ایجاد ارتشی خلقی، کوچکترین اقدامی نکرده بود، چگونه میتوانست با کمک این ارتش ارتجاعی که سرکردگان خائن آن همه در خدمت امپریالیسم و دربار بودند، کودتای امپریالیستی را خنثی سازد؟

رهبران فرصت طلب حزب توده، اگر از سرشتی انقلابی برخوردار بودند و واقعا قصد در هم شکستن کودتا را داشتند، میبایستی منتظر دستور دکتر مصدق ننشسته و با نیروی عظیمی که در اختیار داشتند، به مسلح کردن کارگران و دهقانان پرداخته و رهبری مقاومت انقلابی در مقابله با کودتاگران را بعهده بگیرند و در عین حال نیروهای طرفدار مصدق را نیز بدنبال خود بکشانند. سازمان افسری حزب توده با داشتن بیش از ۶۰۰ عضو فداکار، میتوانست در این رابطه سخت موثر باشد. در روز ۲۸ مرداد و روزهای بعد، اعضاء و هواداران حزب با بیقراری در انتظار عکس العمل رهبری حزب توده در مقابل کودتاگران بودند. اما رهبری حزب توده حرکتی از خود نشان نداده و خواست توده ها را در روبروشدن رزمجویانه با دشمنان خلق، بی جواب گذاشت. حزبی که در تمام دوران فعالیتش گامی فراتر از مبارزه رفرمیستی و پارلمانتاریستی ننهاده بود، حزبی که در کابینه قوام السلطنه خائن شرکت کرده، با ملی شدن صنایع نفت مخالفت ورزیده، قرضه ملی را تحریم کرده و در تمام دوران حکومت مصدق، از سیاستی غیر اصولی، چپ روانه و راست روانه پیروی کرده بود، چنین حزبی چگونه میتوانست بطور ناگهانی به حزبی انقلابی و پیگیر مبدل گردیده و جهت در هم شکستن کودتا، به بسج بی پروای توده ها، بپردازد!

در خاتمه این نوشته، لازم میدانیم، با یاد آوری از مبارزات تحسین آفرین توده های بپا خاسته ایران در امر ملی شدن صنعت نفت، خدمات و جانفشانیهای دکتر مصدق، رهبر این مبارزات عظیم ضد استعماری ومقاومت و پایداری حسین فاطمی، افسران توده ای، کریم پور شیرازی و دیگر مبارزین که پس از کودتای ۲۸ مرداد، بدست جلادان کودتاچی اعدام شدند، به خیانتی که امثال کاشانی ها، مکی ها و بقائی ها، به نهضت ملی شدن نفت کردند، اشاره کنیم. این عناصر خیانت پیشه، در آن سالهای سرنوشت ساز، در لباس د وستان خلق، ظاهر شده، بصفوف نهضت ملی پیوسته و در حساس ترین موارد، از پشت، باین جنبش عظیم ضد امپریالیستی، خنجر زدند.

اینک، رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی، بمنظور فریب افکار عمومی و وارونه نشان دادن حقایق تاریخی، خاطره پرشکوه مبارزات مصدق ها و فاطمی ها را خوار داشته و در نهایت بیشرمی، عنصر خائنی همچون آیت اله کاشانی را بمثابه قهرمان ملی شدن نفت، قلمداد میکند. رسانه های تحت سانسور رژیم دروغپرداز، کاشانی خیانتکار را بمثابه مظهر ایستادگی در مقابل استعمارگران، نشان داده و همکاری آشکار وی را با قدرتهای امپریالیستی و دربار پهلوی، در جریان کودتای ننگین ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، کتمان میکنند. تاریخ را بدتر از این، نمیتوان تحریف کرد. مرتجعینی که فضل اله نوری را قهرمان انقلاب مشروطه جا میزنند و همه جا، از بد نام ترین چهره های ارتجاعی، برجسته ترین قیافه های مردمی میسازند، باید هم، کاشانی خائن را بجای دکتر مصدق، قهرمان ملی شدن نفت قلمداد کرده و رهبر واقعی این مبارزات را بباد حمله بگیرند. در سالهای نخستین به قدرت رسیدن رژیم جمهوری اسلامی که رهبران فرصت طلب و ارتجاعی حزب توده با این رژیم ضد مردمی، جبهه واحدی تشکیل داده بودند، در خوشرقصی به سردمداران این رژیم جنایتکار، به توجیه خیانتهای آشکار کاشانی پرداخته و از این «افتخار» که در گذشته، کاشانی دست اتحاد حزب توده را فشرده است، در خود احساس غرور میکردند! آنها در این زمینه، وقیحانه در کتاب « تجربه ۲۸ مرداد» چنین مینویسند:« در دوران ملی شدن نفت، ما کوشش فراوانی برای متحد شدن با جنبش انقلابی و ضد امپریالیستی مذهبی بکار بردیم. مناسبات ما با آیت اله کاشانی همواره توام با تفاهم و احترام بود. حتی زمانیکه کاشانی از مصدق فاصله گرفت، ما برای نزدیکتر کردن ان دو کوشیدیم. متقابلا آیت اله کاشانی نیز بارها دست اتحاد ما را فشرد و بشارت داد که جبهه واحد ملی تشکیل میشود. » ( کتاب تجربه ۲۸ مرداد از انتشارات حزب توده – تهران ۱۳۵۹ صفحه ۳۲۷) تنها عناصرسازشکاری همچون رهبران حزب توده میتوانند خیانتهای کاشانی را به جنبش ضد امپریالیستی خلقهای ایران، این چنین فراموش کنند. میم – س ایوانف نویسنده کتاب تاریخ نوین ایران که مورد تایید رهبری حزب توده میباشد و ترجمه فارسی کتابش در ۱۳۵۶ توسط حزب توده انتشار یافته است، در صفحه ۱۷۲ خود، ارزیابی کاملا متفاوتی در باره ماهیت آیت اله کاشانی ارائه میدهد:« جناح راست جبهه ملی ایران ( کاشانی، بقائی، حائری زاده و مکی). . . . فعالانه علیه دمکراتها و کمونیستها اقدام میکردند. این جناح که خود وابسته به امپریالیستهای آمریکا بود سعی میکرد تا مساله نفت را بنفع آمریکا حل و فصل نماید. »